
نسلی که از نیمه دوم دهه ۴۰ تا سال ۵۷ را به عنوان دانشجو تجربه کرده ولو اینکه هیچگونه آگاهی سیاسی نداشته و سرش توی لاک خودش بوده، هنوز هم پس از گذشت نیم قرن از آن دوران، کابوس هراس افکن ساواک، رهایش نساخته است. کسانی که آثار شلاق و درفش به روح و جسم شان سنگینی می کند و بازماندگانی که داغ عزیزان به خون خفته در شکنجه گاههای تمدن بزرگ! را به دل دارند با شنیدن نام ساواک رعشه بر وجودشان مستولی میشود.
گذشته ها رنگ می بازد و تلاطم زندگی باعث بروز دردهای دیگر شده و رنج های قدیمی به صورت آتش زیر خاکستر باقی میماند و برخی از رویدادها موجب برون آمدن آتش از زیر خاکستر گذشت زمان شده و دوباره روان آدمی را میگدازد.
اوایل دهه نود و بعد از ۳۳ سال، یکباره خبر مصاحبه یک جاش و عامل اطلاعات حکومت اسلامی با بزرگ جنایتکار ساواک نظام آریامهری یعنی پرویز ثابتی در پهنه رسانه های فارسی زبان خارجی پیچید و مصاحبه کننده یعنی عرفان قانعیفرد به عنوان ستاره روز رسانهای، از این رسانه به آن رسانه، مشغول ایجاد آشفتگی در فکر تاریخی ایرانیانشده و تمام قد به خون شویی از ساواک پرداخته است. در آن سالها اطلاق ساواکی به اشخاص، بزرگترین توهین تلقی گردیده و جریانهای وابسته به آن خود را در استتار کامل حفظ کرده بودند و با اظهار وجود آدمخوار ساواک به عنوان مصاحبه شونده در یک کتاب ۶۷۰ صفحه ای و با زیرنویس های بیش از حد و اندازه مجاب کننده، به تدریج از سوراخ موشها بیرون جهیده و به شکل های مختلف شروع به عرض اندام نمودند. زمانی که جنبش زن، زندگی، آزادی با قتل ناجوانمردانه مهسا در بازداشتگاه گشت ارشاد با از خودگذشتگی و پایایی دختران و پسران جسور و شجاع ایرانی در سرتاسر ایران شعله ور و حکومت نکبت اسلامی را در ماتم مرگ فرو برد، مرحله دوم این پروژه آغازیدن گرفت و آن ظهور حساب شده جلاد بعد از ۴۴ سال، در یکی از تجمعات ایرانیان آمریکا بود. حتی، حتی و حتی اگر بپذیریم که تمام ناراستیهایی که ثابتی در این کتاب بیان کرده است، درست باشد! در تجمعی که با نام زن، زندگی، آزادی برپا شده، حضور ثابتی شرم آور و رذیلانه نبود؟ آیا حضور موجود پلیدی به نام ثابتی همراه هواداران رضا پهلوی در تظاهرات ایرانیان، نشانگر برنامه ریزی و انحراف جنبش انقلابی مردم ایران زمین از مسیر اصلی خود نمی باشد؟ آقای بهرام مشیری در برنامه سرزمین جاوید خود به نقل از یکی از وزرای پیش از انقلاب می گوید: سه بار به دفتر رضا پهلوی مراجعه کرده و هر سه بار، ثابتی را در کنار رضا پهلوی دیده است . علاوه بر این، عوامل رسانه ای و اشخاص مشخصی مرتبا در حال رفع اتهام و بیان ناراستی ها به منظور سفید نمایی از گذشته نکبت بار می باشند .
آقای دکتر کاظم رنجبر در بخش دوم مقاله خود [۱] در این باره می گوید :
” اینکه ثابتی چگونه بعد از ۳۳ سال یکباره حاضر می شود با یک ایرانی مقیم در ایران که نوشتهها و مصاحبههای ایشان (قانعی فرد) بدون کوچکترین مشکل در داخل کشور چاپ و منتشر میشود، حاضر به مصاحبه می شود، در عین حال نیز با درنظر گرفتن ماهیت نظام حاکم در ایران، که آزادی بیان و اندیشه وجود ندارد، این سئوال نیز لازم و ضروری است که آقای قانعیفرد چگونه و در راستای چه برنامهای و با راهنمایی کدام موسسات تحقیقی، فکر و اندیشه مصاحبه با آقای پرویز ثابتی را طراحی کردند و چه سازمانی هزینه این مسافرت و اقامت و چاپ و انتشار کتاب را متقبل شدند؟ “
اینک به منظور راستی آزمایی از مطالبی که به صورت مشارکتی توسط مصاحبه کننده و مصاحبه شونده، محتوی این کتاب ۶۷۰ صفحه ای را تشکیل داده است پرداخته می شود.
یک سوداگر تاریخ که از شیشه تابناک بیرون آمد
اوایل دهه نود خورشیدی بخت و اقبال به رسانه های فارسی زبان خارج از کشور و برنامه سازان آنها روی آورده و غولی که از گاو صندوق محسن رضایی جهیده بود دستمایه آنها گردید. در تاریخ هشتم فروردین ۱۳۹۱ مطلبی در تار نمای فارسی صدای آمریکا منتشر شد با عنوان نقد و مروری بر کتاب جدیدی به نام “در دامگه حادثه” که محتوی مصاحبه عرفان قانعی فرد با جلاد ساواک یعنی پرویز ثابتی بود و نویسنده این نقد، دکتر احسان مرادی قلمداد شده بود. دقیقا همان روز آقای بیژن خلیلی مدیر شرکت کتاب، این کتاب را که حاوی ۶۷۰ صفحه بود به بازار نشر عرضه می کند. یعنی در همان روزی که این کتاب توزیع شده، شخصی به نام دکتر احسان مرادی این کتاب را مطالعه و بلافاصله نقد(در واقع تبلیغ) و آن را در رادیو زمانه و تار نمای فارسی صدای آمریکا منتشر می کند! آیا عقل سلیم می پذیرد کتابی با این حجم در عرض چند ساعت مطالعه و در همان زمان نقد آن نیز نشر پیدا کند؟ کسانی که کمی بیشتر از دیگران در مسایل دقیق می شوند، پس از پیگیری های فراوان به این نتیجه میرسند که دکتر احسان مرادی ، همان عرفان قانعی فرد میباشد که با سوء استفاده از بیدقتی و فرصت طلبی برنامه سازان رسانه های فارسی زبان با شیادی تمام برای دروغ پردازیهای خود تبلیغ می کند.[۲]
پروژه این کتاب در واقع همراهی برنامه ریزی شده مصاحبه شونده و مصاحبه کننده فقط و فقط برای رسیدن به یک هدف معین بوده و آن چیزی جز سفید نمایی و خون شویی از سازمان جهنمی ساواک نبوده و این سازمان نقش به سزایی در سرنگونی نظام سلطنتی داشته است. مستندات فراوانی، قانعیفرد را فردی وابسته به نظام اطلاعاتی حکومت اسلامی نشان میدهد. از جمله آنها عکسهای موجود با محسن رضایی، رفت و آمدهای ساماندهی شده به ایران، وابستگی خانوادگی به رهبران جمهوری اسلامی و . . . . . گفته ها حاکی از این است که پدر ایشان نیز در دهه کشتارخونبار کردستان، فرماندار مریوان بوده است .
همان قدر که جسارت و استقامت مبارزین کرد در نبرد با استبداد بینظیر و ستودنی است، اقلیت خائن آن نیز در دنائت و پستی بیمانند است و بی سبب نیست برای آنها اصطلاح « جاش » به کار برده اند.
دروغ پراکنی های آشکار ثابتی در این کتاب بلافاصله در زیر نویس های مربوط به شکل رذیلانهای توسط مصاحبه کننده مهر تائید میگیرد. به مصداق آفتاب آمد دلیل آفتاب!!! آقای سعید بهبهانی مدیر میهن تی وی در گفتگویی با آقای مهدی اصلانی میگوید قانعیفرد از منزل آقای برقعی چمدان خالی دزدیده است. سرقت چمدان یا هر دارایی فیزیکی، قابل جایگزین است اما تاریخ دزدی به این راحتی قابل جبران نیست. اینک به چند مورد از ناراستیهای این کتاب به شرح زیر پرداخته می شود:
الف . داستانسرایی درباره کشتار ددمنشانه بیژن جزنی و ۸ زندانی سیاسی در صفحات ۲۵۶ و ۲۵۷ کتاب در دامگه حادثه. پرویز ثابتی می گوید:
- ۹ زندانی سیاسی که به تحریک دیگر زندانیان میپرداختند در روز ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ در حال انتقال آنهم با یک « ون » به یک زندان دیگر قصد فرار داشتند .
- زندانیان دستبند داشتند و دستبندهایشان را بریدند.
- کامیونی از سربازان از پشت سر ون حرکت می کرده.
- محل کشتار،حوالی بزرگراه شاهنشاهی (مدرس امروزی) بوده.
- مامور همراه راننده ون، تیر خورده و زخمی می شود .
کدام متوسط العقلی این چرندیات را باور می کند. زیرا:
- این زندانیان تازه از زندان قصر به اوین انتقال یافته بودند و شرایط اوین بسیار سخت تر از زندان قصر که زندانیان غیر سیاسی هم در آنجا در بند بودند، بوده است .
- ثابتی و هیچکس نیز نگفته که این ۹ نفر را به کدام زندان منتقل می کردند.
- از اوین تا حدود هتل هیلتون چند دقیقه طول می کشد که در این فاصله چگونه هر ۹ نفر دستبندهای خود را بریده، مسلح شده و مامور همراه راننده را هم زخمی کرده باشند؟
- در آن تاریخ اصلا و ابدا بزرگراه شاهنشاهی تکمیل و قابل رفت و آمد نبوده. از آن مهمتر
مسیر این بزرگراه به کدام زندان منتهی می شد مگر اینکه می خواستند به اینها امتیاز داده و دوباره به زندان راحت تری یعنی به زندان قصر برگردانند.
- این ۹ نفر با دمپایی و لباس زندان به کجا می خواستند فرار کنند آنهم روز روشن . سوابق این زندانیان نشان می دهد که همه جوانان تحصیل کرده و آگاه جامعه بودند، یعنی نمیدانستند که کجا و چگونه می خواهند فرار کنند؟ مطمئنم هوش این افراد صد چندان بیشتر از مصاحبه کننده و مصاحبه شونده بوده و در آن شرایط قصدی برای فرار ناموفق نمی داشتند. مستندات نشان می دهد، زمانی که بیژن جزنی در زندان کاشان دربند بوده، شرایط فرار برایش فراهم می شود ولی هرگز زیر بار فرار نمی رود. حالا کسی که از زندان کاشان فرار نکرده میخواهد از زندان مخوف و دژ جهنمی اوین فرار کند؟
جامع ترین استدلال در ناراستگویی دو شریک در مقاله ای با نام ” من و حق بیژن جزنی” به قلم آقای ایرج مصداقی که در دسترس می باشد، آمده است .
ب. ماجرای کشته شدن جوانی در فروشگاه کفش شارل جردن
به کوتاه سخن درباره کشته شدن جوانی در اسفند ماه سال ۱۳۵۴ به دست راننده و محافظ خانواده پرویز ثابتی،در صفحات ۶۳۲و ۶۳۳کتاب در دامگه حادثه در برابر سوال قانعی فرد، ثابتی چنین پاسخ میدهد: شب عید خانم به همراه مادرش و در معیت راننده محافظ که یک استوار ارتش بود برای خرید کفش به فروشگاه شارل جردن می روند. خانم کیفش را در فروشگاه گم میکند و صاحب فروشگاه اعلام میکند که کسی از فروشگاه خارج نشود تا کیف این خانم پیدا شود. خانمی به نام اوستا که همسرش قاضی دادگستری بوده به این مساله اعتراض میکند و سر و صدای داخل فروشگاه باعث میشود راننده و محافظ خانوادگی که در بیرون، داخل ماشین نشسته بود، داخل فروشگاه شود و به خانم معترض توصیه میکند که سر و صدا نکند. در این فاصله برادر این خانم هم داخل شده و کشیده ای در گوش راننده میخواباند و راننده نیز به قصد تیر هوایی، به سر جوان شلیک کرده و نهایتا جوان ظرف مدت یک هفته میمیرد. در نتیجه راننده دستگیر میشود. موضوع را از طریق نصیری به اعلیحضرت گزارش کردیم و ایشان فرمود: خوب قتل غیر عمد می باشد.
اینک به دروغ بافی و قصه پردازی جنایتکار ساواک به شرح زیر می پردازم :
- چون خانواده معترض یعنی خانم اوستا از آشنایان قدیمی اینجانب می باشد، جزئیات را به درستی می دانم. اول اینکه زن ثابتی همان اول خود را به درستی معرفی میکند و مدیر فروشگاه از ترس ساواک میگوید همه را تفتیش بدنی باید بکنیم تا کیف پیدا شود. درنتیجه این مطلب برای خانم اوستا توهین آمیز تلقی می شد.
- دیگر اینکه راننده خودش به فروشگاه نمیآید بلکه خانم ثابتی او را به داخل صدا کرده و از او میخواهد خانم معترض را سر جای خود بنشاند.
- برادر خانم اوستا هرگز سیلی در گوش راننده نمیخواباند بلکه به او می گوید تو چهکاره هستی که به خواهر من توهین می کنی؟
- به چه دلیل اسلحه راننده، آماده شلیک بوده است ؟
- استوار ارتشی که چندین سال سابقه خدمت داشته، فرق بین شلیک هوایی و تیر اندازی به سر جوان را که از خودش کوتاه قدتر بوده، نمیدانسته است؟ حتی کسانی که در سربازی آموزش کوتاه مدت تیراندازی دیدهاند، سیبل را از هوا تشخیص نمی دهند؟
- از همه مهمتر اعلیحضرت مگر قاضی بودند که بلا فاصله حکم صادر می کنند و می گویند این قتل، قتل غیر عمد بوده است؟ در واقع ریشه همه فلاکتها و بدبختی ها از همین جا و از همه فن حریف بودن شاهنشاه قدر قدرت بوده است. در تمام فنون نظامی، در اقتصاد، در انرژی، در سیاست، در فرهنگ، در حقوق و . . . . . متخصص بوده اند!
پ. پروژه گروگان گیری شهرام پهلوی نیا
در صفحات ۲۷۳ و ۲۷۴ کتاب ” در دامگه حادثه” ، ثابتی می گوید:
” قبل از جشن های ۲۵۰۰ ساله ، اینها (مجاهدین خلق) سعی کردند شهرام پسر اشرف را بدزدند و به دفترش رفته اند تا در حالیکه بیرون می آید وی را در گونی بگذارند. پسر اشرف هم در آنجا شهامت بخرج داده و مقاومت نشان داده و دربان ساختمان هم به کمک آمده بود، خلاصه نتوانسته بودند او را بدزدند!”
برای اثبات دروغگویی ثابتی با پا اندازی قانعی فرد، در این باره در بخش اول نقد سرگرد پرویز انصاری [۳] به کتاب در دامگه حادثه می خوانیم. فردوست گفت:
” ثابتی چند نفر از بر قیچیهای خودش را میفرستد شهرام را بگیرند، بیاندازند توی ماشین و دو تا خیابان آن طرف تر یک عدهای دیگر از مامورین خودش، بطور نمایشی با اولیها درگیر و مثلا نشان بدهند شهرام را نجات دادهاند. گویا یکی از مامورین ساواک، هم دوره درجه دار گارد محافظ شهرام بوده و همدیگر را می شناختند، از صحنه فرار می کند و دیگران هم همینطور”.
فردوست ادامه داد ” چون اعلیحضرت به گزارش ساواک که محتوای بچه گانه و احمقانه داشت شک برده بودند، اول شهرام را احضار و از او پرسشهایی کردند؛ بعد مرا خواستند. ایشان گفتند: فردوست این چریک ها که یک پاسبان بیچاره ای را می کشند و بعد این همه تبلیغ می کنند، چرا قبل از فرار، شهرام را نکشتند که اهمیت تبلیغش به مراتب بیشتر باشد. ساواک که میگوید چریک ها کارکشته و مجهز به مسلسل و نارنجک هستند و در کجا و کجا دوره دیده اند و به هر جهت تحقیق کنید به بینید نصیری میخواهد ما را بترساند؟”
فردوست گفت وقتی نصیری را دیدم گفتم کاری کنید که اعلیحضرت به گزارشات شما اعتبار بیشتری بدهند. نصیری گفت چه کنم؟ این ثابتی سرطانست، سرطان. گفتم سرطان را تا بدخیم نشده جراحی می کنند. گفت چه جوری جراحی کنم. گفتم تعویضش کنید. اما نصیری عرضه این کار نداشت. بلی فردوست با همه خباثتش این یکی را راست می گفت. زیرا ثابتی سرطان بود، هنوز هم سرطان است .
در بخش اول نقد سرگرد پرویز انصاری به کتاب در دامگه حادثه می خوانیم: ” اعترافات نصیری و دکتر شیخ الاسلام زاده نشانگر مباحث بیشماری مستند شکنجه های وحشتناک و غیر انسانی اداره تحت مدیریت آقای ثابتی میباشد. در جلسه دوم بازجویی، نصیری اعمال روشهای شکنجه در ساواک را تائید می کند و من با استناد به اظهارات وحشتناک ارتشبد نصیری و دکتر شیخ الاسلام زاده حکم بازداشت آقای ثابتی را به اتهام : جنایت، خیانت و سرقت بودجه سری عملیاتی صادر و جهت اجرا به فرمانداری نظامی ابلاغ کردم. با مراجعه به آدرسهای متفاوت از یافتن آقای ثابتی نتیجه نگرفتند، تا اینکه متوجه شدم سپهبد ناصر مقدم ( همان مقامی که حکم برکناری ثابتی را صادر کرده بود) موجبات فرار ثابتی را از پاویون دولت فراهم کرده است .
پرویز انصاری در بخش چهارم نوشته های خود خطاب به مقدم می نویسد:
” تیمسار من هنگام پرواز ثابتی از پاویون دولت حضورتان تلفن کردم شما فرمودید بگذار گورش را گم کند!!! مقدم گفت: به همین جهت می گویم مسئولیت من بیش از دیگران است.” حالا بگذریم از برخی کسانی که زندانهای ساواک پیش از انقلاب را تجربه کرده اند ولی امروز به علت پشتیبانی از رضا پهلوی حاضر به همراهی با غالب شکنجه شدگان این سازمان جهنمی و محکوم کردن آن نیستند، احتمالا یا شکنجه گران خود(در راس آنها پرویز ثابتی) را، هم بخشیده و هم فراموش کردهاند و یا با بازداشت های کوتاه مدت بدون شکنجه خواستار عفو ملوکانه شدهاند و در نتیجه امروز بغضی بر دل ندارند.
اخیرا چند ایرانی زخم خورده از عامل شکنجه زندانیان سیاسی دوران پهلوی دوم، با استفاده از امکانات حقوقی و قانونی کشوری به اصطلاح دموکراتیک و مدعی عاملیت به حقوق بشر، از ستمی که سالها پیش در ایران در حقشان روا شده، از مراجع قضائی درخواست دادخواهی کردهاند. در نتیجه نظام قضائی حاکم بر این کشور موضوع را رسیدگی و رای خود را اعلام خواهد کرد.
آیا این کار اشکالی دارد؟ چرا عده ای با دیدگاه های ارتجاعی و مشخص، پیشاپیش از این کار بر افروخته شده و رگ گردنشان بیرون زده است؟ چگونه است که شمار زیادی از همین افراد از جمله خود من در زمان دادخواهی از یکی از جلادان دست چندم نظام آخوندی (حمید نوری ) شادی به راه انداخته بودند(که درست بود) و قهرمان سازی های پشت سرهم، برنامه های رسانه های فارسی زبان خارج از کشور را پر کرده بود، همه بجا و درست بود (که درست بود)، حالا دادخواهی از بزرگترین و شاخص ترین عامل شکنجه و کشتار در دوران پیش از انقلاب ۵۷ اشکال پیدا کرده است؟ مگر دادخواهی تاریخ مصرف دارد؟ مگر دادخواهی از نظامی پسندیده و از نظامی دیگر ناپسند است؟ دادخواهی، دادخواهی است؛ درصورتی که اعتقادی فرا فرقهای به اصل موضوع دادخواهی در اذهان وجود داشته باشد. به امید پر رهرو شدن این رویداد.
ش.بابکان
تهران-۱۷ اسفند۱۴۰۳
پا نوشت ها:
[۱] . رنجبر، دکتر کاظم (افسر سابق ارتش ایران) تاملی بر محتوای کتاب در دامگه حادثه از منظر جامعهشناسی سیاسی.
[۲] . به مصاحبه آقای سعید بهبهانی با آقای مهدی اصلانی در میهن تی وی مراجعه فرمایند.
[۳] . پس از اینکه در هفدهم آبان ماه ۱۳۵۷ شاه دستور بازداشت برخی از مقامات کشوری و لشگری سابق از جمله آقایان هویدا، نصیری، شیخ الاسلام زاده و . . . . را صادر و آنها توسط مامورین حکومت نظامی دستگیر میشوند به پیشنهاد ارتشبد ازهاری رئیس دولت نظامی و موافقت شاه، سرگرد پرویز انصاری که دارای لیسانس علوم سیاسی و فوق لیسانس حقوق جزا از دانشگاه تهران را داشته به منظور تحقیق (بازجویی) از این مقامات منصوب و کارش را شروع می کند.