مصدق از نگاه شاعران

دوشنبه, 1ام دی, 1404
اندازه قلم متن

اردشیر لطفعلیان

اشاره: دانشگاه Northeastern شیکاگو، در تارخ ۴ اکتبر ۲۰۱۳ طی مراسمی دیدنی و برازنده یکی از تالارهای خود را زیر عنوان “رهبر خدمتگزار” به نام محمد مصدق، دولتمردی که بیش از پنج دهه در صحنۀ سیاست ایران فعالیت داشت، از اردبیهشت ماه ۱۳۳۰ تا مردادماه ۱۳۳۲ نخست وزیر کشور بود و به جنبش ملی شدن صنعت نفت دامن زد، با حضور جمع بزرگی از ایرانیان و غیر ایرانیان نام گذاری کرد. یک روز قبل از آن سخنرانی هایی به آن مناسبت توسط گروهی از پژوهشگران و نویسندگان در همان شهر برگزار شد و هریک از آنان به یکی از جنبه های دوران ۲۸ ماهۀ نخست وزیری دکتر مصدق پرداختند. آنچه در زیر می آید سخنانی است که اردشیر لطفعلیان، دیپلمات پیشین و نویسنده وسراینده، در آن جمع ایراد کرد.
اردشیر لطفعلیان
مصدق از نگاه شاعران
آثار ویرانگر کودتای ۲۸ مرداد بر نسلی از فرهیختگان روشفکران ایران
رویدادی که در مردادماه ۱۳۳۲ به سرنگونی دولت مردمی مصدق انجامید مانند آوار عظیمی بر سرمردم ایران فرود آمد و این درست درهنگامی بود که آنها پس از دهه ها بل قرنها محرومیت از آزادی وحکومت قانون، روشنایی هایی را در افق پیش روی خود می دیدند و کم کمک به آینده ای بهتر که در آن اختیار سرنوشت و منابع ملی خود را داشته و از آزادی و منزلت انسانی برخوردارباشند امیدوار می شدند. در آن میان نسلی از فرهیختگان فعال در حوزۀ فرهنگ و ادب و مطبوعات با از دست رفتن فضای باز و بستر مساعدی که دولت مصدق برای بیان آزادانۀ عقاید، باروری و شکوفایی اندیشه ها و شور و شوق نوشتن و سرودن و آفریدن پدید آورد، و استیلای اختناقی نفس گیری که به مدت یک ربع قرن بر کشور سایه افکند، بیش از هر کس دیگری سنگینی آن آوار را بر دوش خوداحساس کردند. این احساس تا چندین دهه در گفته ها نوشته ها و سروده های آنها بازتاب یاقت وآثار ویرانگر آن رویداد شوم حتی بر روان و اندیشۀ نسل های بعدی نیز ادامه داشت و دارد. این گفتار همانگونه که از عنوان آن پیدااست به ارائۀ جلوه هایی از این تأثیر در سروده های برخی از شاخص ترین شاعران معاصر اختصاص دارد. من از آن جهت صحبت خود را به این موضوع اختصاص دادم که شعر در فرهنگ ما جایگاه والا و منحصر به فردی دارد، و آنچه در این فرهنگ طی قرنها با بیان شیوای استادان سخن به زبان شعر گفته شده اثری چندین برابر همان گفته ها به زبان نثر بر جای گذاشته و دهان به دهان حتی ازنسلی به نسل دیگر انتقال یافته است. به عنوان مثال، در بارۀ سودمندی و مزایای بی شمار اتفاق و اتحاد کتابها نوشته اند، اما هیچکدام حق مطلب را بهتر از مصرعی از یک غزل حافظ بیان نکرده است :
حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت
پیش از بررسی برخی از این سروده ها و عرضۀ نمونه هایی از آنها، در شکلی بسیار فشرده به کارنامۀ دولت مصدق در دورۀ کوتاه و پر تلاطمی که تصدی امور را به عهده داشت اشاره می شود.
دولتی که تنها ۲۸ ماه بر سرکار بود به رهبری مردی که طی مدتی بیش از پنج دهه امتحان پاکدامنی، صداقت و استواری در راه منافع ملی را به درخشان ترین شکلی نشان داده بود، هم گامهایی غول آسایی در کوتاه کردن دست بیگانگان از منابع حیاتی کشور و به کرسی نشاندن حقوق ایران در مجامع بین المللی برداشت و هم علیرغم محروم بودن از در آمد نفت و مزاحمت ها و بحران آفرینی های بی وقفۀ عوامل بیگانه به یک رشته اصلاحات اساسی در صحنۀ داخلی دست زد. دولت مصدق دولتی خردگرا، قانون مدار، فرا دین ( سکولار) و متکی بر دموکراسی پارلمانی بود که در مدت محدود زمامداری خود جامعۀ مدنی را به گونه ای محسوس و چشمگیر رشد داد و با تمام نیرو در راه نوسازی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشورتلاش کرد. دولت مصدق با آنکه بناگزیر می بایست بخش عمده ای از توان خود را برای پیاده کردن قانون ملی شدن نفت و مبارزه با تحریکات و سمپاشی های بی پایان از سوی کانون ها و محافلی که می دانیم صرف کند، لحظه ای از بهبود وضع مردم و ایجاد فضای مناسب برای ریختن شالودۀ یک نظام دموکراتیک و پاسخگو فارغ نبود. اصلاحات وسیعی که طی آن مدت در تمامی شئؤن کشور صورت گرفت سیاهه ای طولانی دارد که از حوصلۀ این گفتار بیرون است. دکتر مصدق قبل از تصدی مقام نخست وزیری، چه پیش از استقرار استبداد بیست سالۀ رضاشاهی و چه بعد از شهریور ۱۳۲۰ ، به عنوان نمایندۀ مردم در مجلس شورای ملی به ماهرانه و شجاعانه ترین وجه ممکن به دفاع از منافع ملی برخاسته و از برنامه ها و نقشه های زیانبار برای مصالح کشور جلوگیری کرده بود. او به همین دلیل ازاهمیت یک نهاد قانونگذاری که نمایندۀ راستین ارادۀ مردم باشد بخوبی آگاهی داشت. باز به همین دلیل بود که اصلاح قانون انتخابات مجلس شورای ملی را هم عرض با ملی کردن صنعت نفت به عنوان یکی از دو رکن اصلی برنامۀ دولت خود به مردم عرضه کرد. اومی دانست که بدون راه یافتن نمایندگان راستین مردم به مجلس هیچ گام موثری در جهت بهبود و اصلاح امور و بویژه دست یافتن به آزادی و مردم سالاری و استقلال واقعی نمی توان برداشت . یکی از مقدمات احتراز ناپذیر پیدایش یک جامعۀ دموکراتیک از نظر مصدق استقرار محیط بردباری و مدارا و ترویج آزادی فکر و بیان برای همۀ گروه ها و گرایشها بود. به همین دلیل او آزادی مطبوعات را مهمترین ابزار رسیدن به این مقصود به شمار می آورد. مصدق ساعاتی بعد از انتخاب شدن به نخست وزیری دستور بی سابقۀ زیر را به عنوان شهربانی کل که در آن زمان مسؤل نظارت بر مطبوعات نیز بود صادر کرد:
“شهربانی کل کشور، در جراید آنچه که راجع به شخص اینجانب نوشته می شود و هرچه نوشته باشند و هرکس که نوشته باشد نباید مورد تعرض قرار گیرد. لیکن در سایر موارد بر وفق مقررات قانون عمل شود. به مأمورین مربوطه دستور لازم در این باب صادر فرمایید که مزاحمتی برای اشخاص فراهم نشود”
بد نیست بداینم که در دوران نخست وزیری مصدق ۷۰ روزنامه و نشریۀ مخالف دولت که بخش عمده ای از آنها به حزب توده تعلق داشتند به طور منظم منتشر می شدند. آن نشریات با شدید ترین و گاه فحاشانه ترین لحن ممکن علیه دولت و شخص نخست وزیر مقاله می نوشتند. نشریات توده ای حتی با وقاحت از مصدق به عنوان سگ زنجیری استعمار یاد می کردند، ولی تا مصدق نخست وزیر بود هیچکس به این مناسبت متعرض آنها نشد و در فعالیتهای پر دامنۀ حزب توده، که پس از سوء قصد ۱۳۲۷ به شاه در دانشگاه غیر قانونی اعلام شده بود، نیز محدودیتی ایجاد نشد.
به منظور نشان دادن اعتقاد راسخ مصدق به آزادی بیان، بویژه برای اقلیت و برای دگر اندیشان، در اینجا به نمونۀ دیگری از شیوۀ کار او اشاره می شود. در ۱۷ آذرماه ۱۳۳۰ که شش ماه از نخست وزیری مصدق می گذشت، پس از نطق جنجالی و تند چهارتن از نمایندگان مخالف در مجلس و توهین مستقیم آنها به شخص نخست وزیر، مصدق پشت میز خطابه قرار گرفت و در میان شگفتی حاضران چنین گفت: “هر مملکتی که اقلیت آزاد نباشد که در مجلس صحبت کند، آن مملکت ترقی نمی کند. اقلیت باید حرفهای خود را بزند و مردم قضاوت کنند . من استدعا دارم اگر اقلیت، غیر از آن چهار نفر که صحبت کرده اند [باز] نظراتی دارند، فرمایشاتی دارند، بفرمایند تا من به تمام مطالب آقایان جواب عرض کنم…” این آزادگی مدارا و این ادب و نزاکت را با رفتار کسان دیگری که چه قبل و چه بعد از انقلاب بر کشور ما حکومت کردند مقایسه کنید و ببینید که تفاوت ره از کجاست تا به کجا.
این مقدمه از آن سبب آورده شد تا دانسته شود که مصدق، دولتمردی که خود با تمام وجود به آزادی اندیشه و بیان وقلم معتقد بود و نعمت آزای را خمیرمایۀ اصلی شکوفایی اندیشه، رشد شخصیت انسانی و پیشرفت مادی و معنوی جوامع می دانست، علیرغم موانع عظیمی که بر سر راه خو داشت، چگونه فضایی بر کشور حاکم کرد و از دست رفتن ناگهانی چنان فضایی بود که به عنوان یک ضایعه عظیم و جبران نشدنی از سوی نویسندگان و سرایندگان و به طور کلی روشنفکران کشور احساس شد. اکنون با هم به سراغ سروده هایی از چند شاعر سرشناس کشور می رویم ، که در آنها از کار ومبارزات مصدق و آنچه که با مداخلۀ بیگانگان و همدستی خودی ها بدتر از بیگانه بر او و بر کشور رفت، سخن به میان آمده است.
در این شمار پیش از هرکس به جاست از بزرگمرد فرهنگ ایران علی اکبر دهخدا که شاعری توانایی نیز بود یاد کنیم. دهخدا، پدر فرهنگ نویسی امروزین ایران، پیشگام گردآوری ضرب المثل های مردمی و نویسندۀ چیره دست طنزهای”چرند و پرند” از پشتیبانان سرسخت و پا برجای دولت مردمی مصدق بود. وقتی دکتر مصدق برای مبارزه با مضیقۀ مالی ناشی از محاصرۀ اقتصادی از مردم یاری طلبید، استاد دهخدا بی درنگ بخش عمده ای از اندوختۀ کوچک خود را در طبق اخلاص نهاد و به دولت تقدیم کرد. او چند روز پیش از وقوع کودتا با نوشتۀ پرشوری که باختر امروز در یکی از آخرین شماره های خود آن را عنوان سرمقاله عرضه کرد، مردم را به پشتیبانی بی دریغ از دولت ملی مصدق فرا خواند. دهخدا در شعری در اقتفاء از اثر جاودان جلال الدین مولوی: ای قوم به حج رفته کجایید کجایید/معشوق همینجاست بیایید بیایید/ چنین سروده است.
شعر دهخدا
ای مردم آزاده کجایید کجایید/ آزادگی افسرد بیایید بیایید
در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید/ مقصود از آزاده شمایید شمایید
بی‌شبهه شما روشنی چشم جهانید/ در چشمه‌ی خورشید شما نور و ضیایید
با چاره‌گری و خرد خویش به هر درد/ بر مشرق رنجور دوایید دوایید
بسیار مفاخر پدرانتان و شما راست/ کوشید که یک لخت بر آن‌ها بفزایید
بنمود مصدقتان آن نعمت و قدرت/ کاندر کفتان هست از آن سر مگرایید
گیرید همه از دل و جان راه مصدق/ زین ره بدرآیید اگر مرد خدایید
فریدون توللی شاعر بلندپایۀ دیگری است که بعد از کودتا با سرودن چند شعر احساس درد و رنج عمیق خود را از ستم هایی که بر پیشوای بزرگ ملی رفت بیان می کند و از اینکه مردم دست بسته و خاموش شده نتوانستند کاری در یاری او از پیش بردارند، اندوه خود را آشکار می سازد. شاعر پایداری و استواری مصدق را در دادگاه نظامی می ستاید و از ننگ جاودانه ای که از آن دادگاه برای بانیان و داورانش به جای ماند سخن می گوید. اینک چند بیتی از یک سرودۀ او:
مصّدقا! چه ستم ها، که بر تو رفت و، نرفت / به پیشگاه ِ تو، کاری ز دست ِ بسته ی ما!
شرار ِ عشق ِ تو ، با کینه های ِ تشنه، هنوز / زبانه می کشد، از سینه های ِ خسته ی ما!
چه همرهان، که درین گیر و دار ِ مرگ و حیات / به “نام ِ پاک ِ تو” بر موج ِ خون، روانه شدند!
ز ِ جان ِ پاک، گذشتند و، پیش ِ تیر ِ هلاک / شهید ِ شوق و، سرافراز ِ جاودانه شدند!
شکنجه بود و، بلا بود و، بند بود و، عذاب / سزای ِ هر که برآورد دم، به یاری ِ تو!
تو ایستاده، چو کوه از میان ِ آتش و، خلق / گرفته، درس ِ شهامت، ز پایداری ِ تو!
ز حکم ِ محکمه، قدر ِ تو، برفزود و، به دهر / به داوران ِ تو، جز ننگ ِ جاودانه، نماند!
“دفاع ِ گرم ِ تو” پرتو فشان، به ظلمت ِ شرق / چنان گرفت، که دامی، بزیر ِ دانه، نماند!

مظاهر مصفا استاد برجستۀ دانشکدۀ ادبیات نیز در شعری احساس خود را پس از حضور در یک جلسۀ دادگاه نظامی که مصدق را محاکمه کرد بیان داشته است. او در پیکر نحیف و رنجور مصدق کوهی از عزم اراده می بیند و “برق نجات مردم مشرق” را به وضوح در نگاه آن مرد دلیر تشخیص می دهد:
رفتم به دادگاهِ مصدق/ دیدم جلال و جاهِ مصدق
کشتیِّ دل شکست چو برخاست/ توفانِ اشک و آهِ مصدق
بر پاکی و عقیدت و نیّت/ دو چشمِ تر ، گواهِ مصدق
برقِ نجاتِ مردمِ مشرق/ می‌جَست از نگاهِ مصدق
کوهی زِعزم و رایْ نهان بود/ در پیکرِ چو کاهِ مصدق…
فردا زِ سوی شرق برآید/ فریادِ دادخواهِ مصدق
ای‌ دل غمین مباش که باشد/ دستِ خدا پناهِ مصدق
ایرانیان غریو برآرند/ یا مرگ یا که راه مصدق
تنها نسل پیش کسوتانی مانند دهخدا و توللی و مصفا نبود که اندوه تلخ خود را از ناتمام ماندن کار مصدق وبر باد رفتن رؤیای شیرین آزادی و حکومت قانون به شیوایی بیان کرد. شاعران برجستۀ جوان تری چون نصرت رحمانی، حمید مصدق، منیر طه و بویژه دو شاعر گرانقدر خراسانی، مهدی اخوان ثالث و محمد شفیعی کدکنی نیز با سبک و سیاق گیرای خود در این زمینه داد سخن داده اند.
نصرت رحمانی
سردار زنده است!…
درظلمت فشرده ی یک شام وهمناک / یک قطره خون ز حنجره ی مرغ شب چکید
خاری برُست بر سر بیراهه ی کویر / شعری به آسیاب دو دندان من لِهید

در نعره های خامشی و مرگ نعره ها / تیغ سکوت دوخت لبان امید را !
اشکی فتاد و شمع فروخفت و ماه مرد / کفتار خورد لاشه ی مردی شهید را

ای قصر های مات! کجا شد حماسه ها؟ /سردارِ پیرِ شهرِ طلای سیاه* کو؟
خورشید از چه روی نمایان نمی شود؟ / مداح هرزه شاعرِ آن بارگاه**کو؟
۴□
برف از درخت کاج فروریخت، سارها / در آبی و کبود افق دور می شدند
سگ پارس کرد، جغد به بیغوله ای گریخت / خفاش ها ز نور شفق کور می شدند!

روبان سرخ دخترکی را گرفت باد / آن را به شاخه های بلند چنار زد
شب دست و پای می زد و افتاد و جان سپرد / در کوچه های شهر منادی هوار زد:
ــ سردار زنده است!…
حمید مصدق
روزگاری رفت و مردی برنخاست / زین خراب آباد گردی برنخاست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد / دوستان را همنبردی برنخاست
هر که چون من گرمخویی پیشه کرد / از دلش جز آه سردی برنخاست
صد ندا دادیم دشمن سر رسید / از میان جمع فردی برنخاست
درد از درمان گذشت و هیچ کس / از پی درمان دردی برنخاست
در ره آزادگی از جان حمید / چون مصدق رهنوردی برنخاست
منیر طه
وقتی بهارستان، سرود افشان
به شوق و شور می جوشید،
وقتی که تابستان شراب خانگی را
از لب خورشید می نوشید،
وقتی که پیر احمدآبادی
عصای آهنین بر داشت
کفش آهنین پوشید،
من هم به همراهش به راه افتادم و رفتم
سر را به توفان، دل به دریا دادم و رفتم
تو باغ احمد آباد، مهمونی دادم امشب
شکوهِ سربلندی به سر نهادم امشب
هزار ماهِ غلتان از آسمان ستاندم
به سر درِ کوچه‌هاش، خیابوناش نشاندم
گُلِ ستاره ها را دونه به دونه چیدم
چیدم و دونه دونه باز به نخ کشیدم
اینهمه آسمان را، به ایووناش بردم
به نرده‌هاش بستم، به خادمش سپردم
به آسمونا گفتم، باغچه‌ها رُو آب بدن
درختا رُو بشوین، گلارُو آفتاب بدن
به کاکل قمریا، گل وگیاه بستم
قفلِ هر آن قفس را بریدم و شکستم
«درِ شکسته»‌ را هم میان باغ بردم
گرد و غبارِ آن را با مژه هام ستردم
آن تنِ آهنین را به سینه‌ام فشردم
بوسه به زخمش زدم، خروشمو نخوردم
که زخمِ روزگاران به روزِ آن ستوران
هزار لعن و نفرین، از رگ و ریشه جان
گلخونه ها رو بردم توی اتاقا کاشتم
یکی یه سروِ آزاد رو پله‌ها گذاشتم
به شاخه درختا، بادکنک ها رُو بستم
به شوق و شورِ روزت کنارشون نشستم
سبز و سفید و قرمز، بیرق ایران شده
انگاری‌که این سه رنگ رنگِ دل و جان شده
نقل و نبات بردم به پیشگاهِ مهمان
نون و پنیر و سبزی، چاییِ خوبِ گیلان
کنارِ حوضِ کاشی، مهموناتوُ نشوندم
سازمُو کوک کردم، ترانه هامُو خوندم
ترانه های اون وقت، زمونه‌ای که بودی
سرود زندگی را اومدی و سرودی
همان سرود، امروز، سرودِ هستیِ ماست
از آن سرود، امشب، سرور و غوغا بپاست
بزرگِ احمد آباد، خیالت آسوده باد
به سال و ماه و روزت، هیچی نرفته از یاد
به بچه ها هم امشب که مانده بود یادم
یه بادکنک یه بیرق یه نونِ قندی دادم
یه کیکِ خونگی هم برات آوُرده بودند
تا برسم به دادَش گنجشکا خورده بودند
خوب شد پرنده ها هم به مهمونیت اومدن
قناریا، قمریا، خوندن و چهچه زدن
یکی دو روز جلوتر، طلاهامُو فروختم
برای سالروزت عبای ترمه دوختم
عباتو جای دادم به روی خوابگاهت
پهلویِ چوبدستت کنارِ شب کلاهت
عزیزِ سرزمینم،
تولدت مبارک
ونکوور ـ ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ـ ۱۹می۲۰۰۷
شعر ماندنی و فراموش ناشدنی مهدی اخوان ثالث
در دوران بعد از کودتا نهایت کوشش به کار بسته شد که یاد مصدق از خاطرۀ مردم زوده شود، به همین سبب نام بردن از مصدق در مطبوعات و کتابها، مگر به قصد هتاکی و توهین و افترا، اکیدً ممنوع بود. و به همین سبب اخوان با ذوق و هوشمندی سرشارش برای گریز از سانسور شعر خود را با عنوان “برای پیر محمد احمد آبادی” عرضه کرد. این شعر براستی نومیدی هولناکی را که بعد از کودتای آمریکایی و انگلیسی بر بخش بزرگی از جامعه و بویژه روشنفکران و فرهیختگان چیره شد به شیوایی بیان می کند و اندوه عمیق شاعر را از این که فرّ و بخت با آن “شیر پیر بسته به زنجیر” یار نیامد نمایان می سازد:
برای پیر محمد احمد آبادی
دیدی دلا که یار نیامد؟ / گرد آمد و سوار نیامد / بگداخت شمع و سوخت سراپای / وان صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را / وان ضیف نامدار نیامد / دل را و شوق را و توان را / غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت / و آن کرده ها به کار نیامد / سوزد دلم به رنج و شکیبت / ای باغبان، بهار نیامد
بشکفت بس شکوفه و پژمرد / اما، گلی ، به بار نیامد / خشکید چشم چشمه و دیگر / آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر / کزبندت ایچ عار نیامد / سودت حصار و پیک نجاتی / سوی تو و آن حصار نیامد
زی تشنه کشتگاه نجیبت / جز ابر ز هر بار نیامد / یکـّی از آن قوافل پر با ـ / ـ ران گهر نثار نیامد
ای نادر نوادر ایام / کت فرّو بخت یار نیامد / دیری گذشت و چون تو دلیری / در صفّ کارزار نیامد
افسوس کان سفاین حُرّی / زی ساحل قرار نیامد / و آن رنج بی حساب تو، درداک / چون هیچ در شمار نیامد
و ز سفله یاوران تو در جنگ / کاری بجز فرار نیامد / من دانم و دلت که غمان چند / آمد، ور آشکار نیامد
چندان که غم بجان تو بارید / باران به کوهسار نیامد
شفیعی کدکنی
اما یکی از بهترین و زیباترین شعرهایی که تا کنون برای مصدق سروده شده از طبع شفیعی کدکنی شاعر استاد و پژوهشگر بی همتای عرصۀ ادب ایران تراویده است. این شعر نیز به سبب ممنوعیت نام بردن از مصدق، به گونه ای استادانه در جامه ای از ایهام ها و اشارات پیچیده شده است. شفیعی این شعر را پس از آگاهی از در گذشت پیشوای بزرگ در انزوای سرد روستای احمد آباد سرود. نکتۀ شایان توجه این که در گذشت دکتر مصدق یک ماه پس از کشته شدن فروغ فرخ زاد، سرایندۀ بزرگ معاصر در حادثۀ اتومبیل روی داد و شاعر در سرودۀ خود به شکلی زیبا به آن رویداد نیز اشاره دارد. در سرتاسر شعر شکوۀ گرمی از این که در سوک آن “درخت تناور” به مردم حتی “امان گریه داده نشد” جاری است و قلب خواننده را بسختی می فشارد. شفیعی به شیوایی تأثیر گذاری مصدق را بر جنبش های آزادیخواهانه ای که پس از او در بسیاری کشورهای زیر ستم جهان آغاز شد بیان می کند.
مرثیۀ درخت
دیگر کدام روزنه، دیگر کدام صبح / خواب بلند و تیره ی دریا را

  • آشفته و عبوس- / تعبیر می کند؟ / من می شنیدم از لب برگ / – این زبان سبز-
    در خواب نیم شب که سرودش را / در آب جویبار، بدین گونه شسته بود:
  • در سوکت ای درخت تناور! / ای آیت خجسته ی در خویش زیستن!
    ما را / حتی امان گریه ندادند.
    من، اولین سپیده ی بیدار باغ را – آمیخته به خون طراوت –
    در خواب برگ های تو دیدم / من، اولین ترنم ِ مرغان صبح را
  • بیدار ِ روشنایی ِ رویان ِ رودبار – / در گل فشانی تو شنیدم.
    دیدند بادها، / کان شاخ و برگ های مقدس
  • این سال و سالیان که شبی مرگواره بود – / در سایه ی حصار تو پوسید
    دیوار، / دیوار ِ بی کرانی ِ تنهایی تو –
    یا / دیوار باستانی ِ تردیدهای من / نگذاشت شاخه های تو دیگر
    در خنده ی سپیده ببالند / حتی، / نگذاشت قمریان پریشان
    (اینان که مرگ یک گل نرگس را / یک ماه پیش تر/ آن سان گریستند)
    در سوک ِ ساکت ِ تو بنالند گیرم/ بیرون ازین حصار کسی نیست / گیرم در آن کرانه نگویند
    ۴کاین موج روشنایی مشرق / – بر نخل های تشنه ی صحرا، یمن، عدن…
    یا آب های ِ ساحلی ِ نیل – / از بخشش ِ کدام سپیده ست
    اما، / من از نگاه آینه / – هر چند تیره، تار- / شرمنده ام که: آه
    در سوکت ای درخت تناور، / ای آیت خجسته ی در خویش زیستن،
    بالیدن و شکفتن، / در خویش بارور شدن از خویش،
    در خاک خویش ریشه دواندن / ما را / حتی امان گریه ندادند.

این نوشته را با چند بند از شعری از نگارندۀ این سطور پایان می دهیم. متن کامل شعر با عنوان “تنها تو مانده ای” در گزیدۀ سروده های نگارنده به نام “در آن سوی زمستان “که در سال ۲۰۰۱ توسط نشر شاهین منتشر شده آمده است
تنها تو مانده ای
در این شبان تیرۀ بی با مداد/ در این گذار تنگ پر از رهزنان/ تنها چراغ تست که می تابد/بر راه رهروان/می دانمت ولی به چه هنجارسالیان/ در آن دُرشتناک بیابان پرهراس/آن راه سنگلاخ نبرد و دلاوری/ سرسخت و بی هراس روان بودی/ آری تو بی گمان/اُسطورۀ ستیز/با کجروان و کج نگران بودی/ هرچند از تبارسران و توانگران/ جان نجیب و طبع تباهی ستیز تو/ کردت هماره یار فرودستان/در کارزار دائمی داد و مردمی/ ماندی تو در کنار فرودستان/ آنجا که پای حرمت آزادی/ یا نام و اعتبار وطن بود در میان/تنها تو مرد میدان بودی/بی اعتنا به مرگ/بی اعتنا به حبس و غُل و زنجیر/ تنها تو یار ایران بودی/ آن آخرین نبرد تو اما بزرگ بود/ آن آخرین نبرد همانا شگفت بود/ وقتی تو رستخیز رهایی را/پیرانه سر به عزمی چون پولاد/ دامن زدی به خطۀ درد آزمون ما/شرق بلا ۴کشیده و رنجور همچنان/ در چنبر اسارت بود/فریاد پرطنین تو اما در آن سکوت/ موج عنان گسستۀ بیداری/آوای دلگشای بشارت بود/ ما بی گمان برای نخستین بار/ رفتار در تعادل با شرق و غرب را /درمکتب بزرگ تو آموختیم/بی شک ولی “نه شرق و نه غرب” تو /آموزۀ تعصب بیمار گون نبود/معنای کینه توزی در انزوا نداشت/تو با تمام جان/ می خواستی که ایران برپا باشد/برپا و زبده عضوی از دنیا باشد/ اکنون تو رفته ای/رنجور و زخمگین و دل آزرده سالهاست/از جمع پر ملالت ما پا کشیده ای/ در زیر خاک سرد و سه آرمیده ای/ اما من ای بزرگ/حاشا که رفته ات بشمارم/ میراث فکر و گفته و کردارت/ سرسختی و نجابت سرشارت/میراث خلق ما است/میراث خلق ما چو گنجی گرانبها است/ اکنون دمی زخاک برآور سر و ببین/بُتهای رنگ رنگ ز زرد وسپید و سرخ/یک یک ز جایگاه خدایی/افتاده اند و گم شده ازیاد روزگار/اما تو در بلندی تاریخ همچنان /بر جای خود چو کوه سرافراز و استوار/ در این شبان تیرۀ بی با مداد/در این گذار تنگ پر از رهزنان/ تنها چراغ تست که می تابد/بر راه رهروان.

از: سایت جبهه ملی ایران – خارج کشور

 

 


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.