
بهروز ورزنده
باید صریح گفت: احتمال به ثمر نرسیدن سناریوی «سرنگونی قریبالوقوع» و به تخت نشستن رضا پهلوی نه یک فرض دور از ذهن ، بلکه سناریویی کاملاً قابل تصور است.
توازن واقعی قدرت در داخل کشور، نبود سازمانیافتگی میدانی، فقدان ساختار عملی برای انتقال قدرت، و اتکای مکرر به امید حمایت خارجی، همگی احتمال ناکامی این پروژه را جدی میکنند.
و دقیقاً به همین دلیل باید از امروز درباره فردای شکست سخن گفت.
زیرا هیچ چیز به اندازه شکستن یک رؤیای جمعی خطرناک نیست. زیرا آنچه فرو میریزد تنها یک تصویر سیاسی نیست، بلکه روانِ یک جمعیت است.
اگر امروز هیجان در اوج است، عقلانیت باید پیش از وقوع سقوط، وارد میدان شود. زیرا هرچه ارتفاع توهم بیشتر باشد، شدت برخورد با زمین سهمگینتر خواهد بود.
پروژهای که بر یقین مطلق بنا شده است
در فضای بخشی از هواداران پهلوی، دیگر سخن از «احتمال» نیست؛ سخن از «حتمیت» است.
سقوط رژیم قطعی تصویر میشود.
حمایت خارجی مفروض گرفته میشود.
بازگشت تاریخی وعده داده میشود.
و هر صدای تردید، با برچسب خیانت خاموش میگردد.
در این نقطه، سیاست از تحلیل جدا شده و به ایمان بدل شده است.
اما ایمان سیاسی، وقتی با واقعیت برخورد کند، یا فرو میریزد یا خشونتبار میشود.
مسئولیت مستقیم در تولید توهم
چنین سطحی از هیجان، خودبهخود ساخته نمیشود.
این محصول سالها تصویرسازی از «آستانه پیروزی» و القای مداوم این گزاره است که «این بار دیگر تمام است».
وقتی رهبری سیاسی بارها فضای «اکنون یا هرگز» میسازد،
وقتی هر تحول منطقهای بهعنوان نشانه سقوط قریبالوقوع معرفی میشود،
وقتی افق زمانی سقوط مدام کوتاهتر تصویر میشود،
او در حال بالا بردن سطح انتظار روانی هواداران است.
و اگر این وعدهها تحقق نیابد، نمیتوان فروپاشی روانی هواداران را صرفاً به «تحلیل اشتباه آنان» نسبت داد. کسی که سطح امید را تا مرز یقین بالا میبرد، در برابر پیامدهای سقوط آن نیز مسئول است.
تحریک مداوم امیدهای انفجاری بدون پشتوانه عملی، بازی با روان انسانهاست.
لحظه شکست؛ شکاف درونی
اگر سناریوی وعدهدادهشده محقق نشود، پایگاه اجتماعی با سه واکنش روبهرو خواهد شد:
۱. انکار و توطئهسازی
روایت «خیانت» ساخته میشود. مقصر تازه پیدا میشود. واقعیت بازنویسی میشود.
۲. فروپاشی عاطفی
بخشی از بدنه به سرخوردگی عمیق دچار میشود. کنارهگیری از سیاست، افسردگی سیاسی، بیاعتمادی کامل، سکوت.
۳. رادیکالیزه شدن
بخش دیگری برای حفظ تصویر ذهنی خود، به مواضع تندتر پناه میبرد. دایره «خودی» تنگتر میشود. حذفگرایی تشدید میشود و خشونت کلامی افزایش مییابد.
هر سه مسیر، نشانه یک بحران روانیاند؛ بحرانی که از شکستن تصویر «پیروزی قطعی» زاده میشود.
وقتی هویت بر پایه «پیروزی قطعی» ساخته شود، شکست به معنای تحقیر جمعی است.
تجربههای تاریخی نشان دادهاند که پروژههای تبعیدی متکی به حمایت خارجی، در صورت تحقق نیافتن وعدهها، با بحران شدید پایگاه مواجه میشوند. نمونههایی چون سرنوشت سیاسی هواداران احمد چلبی پس از ۲۰۰۳، نشان داد که امیدهای بزرگِ برونسپاریشده چقدر شکنندهاند.
خطر بزرگتر: وقتی رؤیاهای سیاسی فرو میریزند
فاجعه فقط شکست یک چهره سیاسی نیست.
فاجعه، سوختن سرمایه امید است.
وقتی موج عظیمی از یقین فروبپاشد، جامعه ممکن است به این نتیجه برسد که «هیچ تغییری ممکن نیست».
این بیاعتمادی میتواند سالها هر امکان سازمانیافتگی جدی را تضعیف کند.
رهبرانی که بدون تدارک واقعی، بدون سازوکار عملی، و بدون محاسبه دقیق توازن قوا، وعدههای بزرگ میدهند، باید بدانند که با روان یک جامعه بازی میکنند. شکست، میتواند به بیاعتمادی تاریخی منجر شود.
هشدار بیپرده: بلندای توهم، عمق سقوط
اگر احتمال شکست وجود دارد، سکوت در برابر پیامدهای آن بیمسئولیتی است.
اگر امروز کسی با قطعیت از پیروزی سخن میگوید، باید فردا نیز با همان قطعیت مسئول شکست باشد.
سقوط یک رؤیای جمعی، فقط پایان یک پروژه سیاسی نیست.
ویرانی اعتماد است.
ویرانی امید است.
و گاه، ویرانی یک نسل از امکان باور به تغییر.
هرچه ارتفاع توهم بیشتر باشد، برخورد با زمین سهمگینتر خواهد بود.
بهروز ورزنده
۱۵.۰۲.۲۰۲۶ – ۲۶.۱۱.۱۴۰۴