نیم قرن آشوب و بی فکری
(از نصرت واحدی)
بدون شک سقوط هر دستگاه سیاسی به دلیل عدم کارائی آن در یک بُرهه ی تاریخی است. عدم کارائی یعنی دستگاه سیاسی نمی تواند منافع ملّی و گروهی جامعه را با تصمیمات خویش متحقق سازد.
آگاهی به منافع ملّی و گروهی جامعه از راه گفتگو با مردم صورت می گیرد. آنجا که این گفت و شنود ممکن نشود یا ابزار آن کهنه شده است (در خور زمانه نبودن) و یا این گفته ها و شنیده ها قابل فهم مردم نیستند.
اتفاقأ مذاهب جهان و در رأس آن “عقل عملی” یا “اخلاق” فرآیندهائی را برای این گفتگو ارائه داده است که به آن زردشت برای نخستین بار “نیکی” گوید. نیکی فرآیندی است که می تواند از کهنگی جلوگیری کند.
پس هر گونه دستگاه حاکمیتی که سقوط کرده باشد، مانند سلطنت مشروطه و یا جمهوری اسلامی که در شُرف سقوط است دیگر نمی تواند دوباره برقرار بشود. زیرا آنها سازگار زمانه نیستند.
به این دلیل چین مائوئیستی جانشین دستگاه سنتی آن کشور شد. اما پس از عدم کارائی خود به حاکمیتی تبدیل گردید که در عین حفظ سنتهای چین دیگر نه شبیه پیشینیان خویش و نه شبیه حاکمیتهای دیگر موجود روی زمین بود.
این دگرگونی ها همه نتیجه ی کار فکری اندیشمندان و خبرگان چین می باشند، آنهائی که خردمند با درایتی دورنگر و تداوم جو هستند.
ایرانیان در این نیم قرن اخیر با توجه به آنچه گفته شد چون نخبگان خویش را از دست داده اند دچار بی فکری و آشوب ذهنی و عینی شده اند.
زیرا آنها به جای اینکه در باره ایجاد یک دستگاه سیاسی بیاندیشند و در این راه به مذاکره با هم بنشینند به دنباله یک شخص به نام پادشاه می دوند اما برای سقوط دستگاه سیاسی کنونی از کشورهای بیگنه به اشکال مختلف مدد می طلبند.
انگار ما ایرانیان هموطنان خویش را نه می شناسیم و نه به آنها اعتماد داریم.
خواست بمباران ایران از سوی کشورهای بیگانه و فحاشی به یکدیگر نشانه بی وطنی و عدم همدردی است. هر دو ویژگیهائی که فرهنگ ایران و رنسانس فردوستی را سخت نفی می کند. اما همه ی ایرانیان سنگ فرهنگ خویش را به سینه می کوبند و فردوسی را می ستایند. چیزی که در خودش ضد و نقیض است. خیر ما جنازه فردوسی را به کول گرفته ایم و به سوی منجلاب بی وطنی می کشیم.
امروز مردم برای خفظ موجودیت خویش به خیابانها می آیند و مسئله “آزادی انتخاب” و “رهائی از چنگ استبداد مذهبی” را کنار گذاشته اند. این خواست هر روز قّوت بیشتری می یابد. قوّتی که تا “زور گوئی” قدرتهای بزرگ پایان نیابد افزایش خواهد یافت. در چنین وضعیتی هیچ دولتی نمی تواند “رضا پهلوی” را به عنوان رهبر اوپوزیسیون به پذیرد بدون اینکه در داخل کشور طرفداران ایشان تشکیلاتی سیاسی داشته باشند. نشان دادن تصویری از ایشان در میان تظاهراتی در درون کشور دال بر وجود چنین سازمانهائی نیست.
به ویژه در این نیم قرن گذشته این تشکیلات، اگر مردم میخواستند، به وجود می آمد. پس اگر چنین نیست بدون شک فردا هم نخواهد بود. زیرا نظام مشروطیت که ایشان آن را به ارث برده اند در برابر نظام جمهوری اسلامی شکست خورده است و نیم قرن است در ایران ساختارهای زیادی برای حفظ و استمرار خود بوجود آورده که رفتنش را ناممکن ساخته است. از این رو آنهائی که می خواهند آن را تعویض و یا تغییر دهند می بایستی خود را سازمان بدهند.
اینکار بدون اندیشه ای برای فردا که کششی عام داشته باشد نمی تواند متحقق شود. تهیه برنامه برای آبادانی کشور یک ندانم کاریست. این برنامه به برناه نویس نیاز دارد. برنامه نویس می بایستی خودش برای اینکار خیالی را داشته باشد. این خیال تنها هنگامی کشش دارد که خیال همه مردم باشد.
درست اینجا می توان دید که نیم قرن را اوپوزیسیون چطور به هدر داده است. یعنی به جای اینکه هر هفته همه جمع بشوند و سیاستهای آینده را با مذاکره معلوم سازند ما همه جمع شده ایم و وراجی نموده ایم. نتیجه این وراجی ولی:
بر در ارباب بی مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به در آید
شده است.
به ویژه می بایستی گفت مسئله سیاستهای آینده یافتن پادشاهی نیست که هیچ مسئولیتی ندارد. ما دستگاهی را لازم داریم که در برابر مردم مسئول، مقید به آسایش آنها و موظف به خیر عمومی باشد.