در سوگ پرویز قلیج خانی – م. دانش

Monday, 25th May, 2026
اندازه قلم متن

 

 

 

اخبار روز 

«با قدم‌های مردد وارد اتاق شد، با حالتی که چیزی را بخواهد و نداند چطور بگوید. به یک چمدان تکیه داده بود و مرا نگاه می کرد و در همان حال یک پایش را در هوا تکان می داد.

ماه نوامبر بود، باد سرد زمستان درختان ویلای مرا خشک کرده بود.

-راسته که تو میخوای بری؟

-آره، «الیزابتا».

-خب، من امشب پهلوی تو می خوابم.

من گفتم موافقم و با این حرف من از جایش بلند شد و دوید تا پیراهن خواب و کتاب زندگی گیاهانش را بیاورد، و بعد آمد کنار من در تختخواب دراز کشید، کوچک بود و شکنده و شاد. تا چند ماه دیگر پنج سالش می شود.

او را به خود فشردم و شروع کردم برایش کتاب خواندن، ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:

-زندگی، یعنی چه؟

هرگز رابطه‌ی من با بچه‌ها خیلی نزدیک نبوده. هیچوقت نتوانسته‌ام خود را با زبانشان و کنجکاویشان عادت بدهم. جواب احمقانه‌ای به او دادم، در حالیکه می دانستم از آن جواب قانع نشده.

-زندگی، لحظه‌ای است بین وقتی که به دنیا میائی و وقتی که می میری.

-فقط همین؟

-آره الیزابتا، فقط همین

-مرگ، چیه؟

-مرگ، وقتی است که همه چیز تمام می شود و ما دیگر نیستیم.

-مثل زمستان؟ وقتی که برگ‌های درختان می ریزند؟

-تقریبا.

-ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی شود، نه؟ وقتی بهار بیاید درخت دوباره زنده می شود، نه؟». اوریانا فلاچی*

با نگاه به تاول‌های پا، یاد می آورم مسیر طولانی عمر طی شده‌ی خود را! سپس افسرده می شوم اینکه چرا  اطلاعاتی بیش از «الیزابتا»ی پنج ساله از «زندگی» ندارم! بدرستی مطلع نیستم «زندگی» را معنای دقیق و علمی هست یا نه؟ اما؛ اگر گفته‌ی فالاچی (زندگی میان دو نقطه‌ی تولد و مرگ) فرض بر صحت شود و ترازِ بندی آن با شاقول انصاف، تنها سازگاری‌اش با عدالت، بخش پایانی آن “مرگ” هست. در چرایی این ادعا همین بس که تمامی مسیرِ زندگیِ، یعنی «بودن و زیستن» در جامعه بشری، از بدو تولد تا لحظه‌ی مرگ، مملو از اختلاف و تفاوت‌هاست. مانند: موقعیت مکانی – اجتماعی – وابستگی طبقاتی – فهم – دانش – زیبایی ووو.  بنابراین؛ همه و همه خالق نابرابری هستند و عامل فاصله میان انسان‌ها! در عوض، تنها قسمت تساوی برای کل ابنای بشر نقطه‌ی انتهایی‌ست «مرگ» که همه، سهم برابر در آن دارند! حتی اجباری‌ست برای تمامی موجودات از دریافت قسمت پایانی! یعنی کس را از نرسیدن بدان خلاصی نیست. صرف نظر از اینکه دارای موقعیت‌های اجتماعی باشند یا نه. بدین معنی که هر آغازی «با همه‌ی تفاوت‌ها» پایانی دارد یک سان «مرگ» و هر ابتدا- انتهایی. 

 مقدمه فرض شود این مختصر، تا مرثیه ساز کنیم در ماتم پرویز قلیچ‌خانی:

درازست راهش، اگر کوته‌ست                            پراکندگانیم، اگر همره‌ست

ز مرگ ای سپهبد بی اندوه کیست؟                        همی خویشتن را بباید گریست *

سیزدهم‌اردیبهشتِ هزارچهار صد‌چهار، مطلبی در سایت اخبار روز، با نام «پرویز قلیچ خانی که من می شناسم» به چاپ رسید. «یادداشت»، توصیفی بود از پرویز قلیچ‌خانی در سه محور. این بار نیز با همان نگاه، برایش اُخشاما*خوانی می کنم:

الف – سیزده‌آذرِ هزارسیصد و بیست‌چهار، آغازی‌ست «تولد» برای پرویز قلیچ‌خانی در سنگلاخ پر رنج زندگی. چرا که بی کمترین اراده‌ی او «خواستن یا نخواستن»، زندگی اجباری‌اش در محله ی صابون پزخانه شروع شد. البته دشواری زندگی امثال او، نیازِِ «گفتن» ندارد مگر شمردن چند نمونه‌ی کوچک مانند: – موقعیت مکانی تولدش (محله ی صابون پزخانه) که یکی از جنوبی‌ترین محله‌های تهران بود. شرایط خانوادگی از لحاظ طبقاتی که جزو فقیرترین و بی چیزترین طبقات اجتماعی‌ بود. علاوه بر دو مورد پیش گفته، زبان مادری «آذری»‌اش هم نا گفته و نانوشته نشانه‌ای‌ست از تحقیر قومی یادِ مانده‌ی تاریخی*! آن “تحقیر” را نشانه‌ها فراوان است از گفت و شنود و جوک‍‌های ناپسند! نمونه: جوک‌های « سید کریم» در کاباره‌های شیک اهالی خوش گذران «تهران»، با هواخواهان و هوراکشان فراوان! در این مورد، پدر نیز صاحبِ نظرانه ادعایی داشت!: «ترک‌ها، تنها نقش (باربر) سازندگی کشور را دارند و خون‌شان ساروج لا به لای سازه‌یِ جاده‌هاست»! او سپس نمونه‌ی جاده‌ی «هراز» را یاد می کرد و می گفت: «چه بسیاران عمله‌یِ آذری آنجا کشته شدند»! 

همین  چند مورد کافی بود تا آینده‌ی طفلی که در قعر جدول نابرابری بر آجر افتاد، معلوم شود! اما آن طفل شوربخت و ناداشته شانس (پرویز قلیچ خانی) در ابتدا، حکم دیگری هم از طبیعت زیر بغل پنهان داشت «مرگ». یعنی همو باید با گذر از پستی و بلندی طول زیستی‌اش در نقطه ی پایان، فقط به اندازه‌ی دیگران «نه ذره‌ای کم و نه مثقالی زیاد»، سهم از «مرگ» می گرفت. فی‌الحال، زمانی‌ست تعیین شده در حکم! و او آخرین بهره‌ی خود از طبیعت را گرفت. ما نیز بدین سبب در خانه‌ی «غم»، جمع هستیم! البته نه برای تشویق آخرین دریافتی او «مرگ»! بلکه؛ جهت تقدیم سوغاتی جمعی از اشک و اندوه و حسرت!  

بهر حال، گر سخن از من باشد جهت توصیف پرویز قلیچ خانی، خواهم گفت: آنگاه که او پای در سنین نوجوانی نهاد و در اولین ایستگاه زندگی قد برافراشت، از کرنش کردن به رسم و آداب مرسوم محیط خود، سر باز زد. تسلیم ناپذیری پیشه ساخت و ستیزه جویی با «انگاره»ها آغازید! چون بلند همت بود و خود آگاه بر آن. بر اراده و توانایی‌اش، کوشایی نیز افزود. پنجه در پنجه ی فلک افکند و گردش چرخ روزگار، چرخاند سمت دگر. دگر معنا، با جَنم بود که بر آن سماجت سنجاق زد. در میدانی که زندگی او را به مبارزه طلبیده بود، گشت و چرخید بی هراس از سیرت سیاه و تاریک هیولای زشتِ خوی فقر و تنگ دستی. زین سبب، «تیرگی»، از قوت و بی باکیِ او رنگ باخت و فرو ریخت. این گونه بود که از قعر به اوج پرواز کرد. با همه ی این‌ها، آخرین حکم او «مرگ»، لایتغیر بود و ماند در انتظار!

ب – چنانچه پیشتر گفته شد، پرویز قلیچ‌خانی با همه ی ناداریِ اقبال از مکنت و نعمت و ثروت خانواده، با سعی و کوشش و پی گیری‌های نفس‌گیر، سهم بسزائی از موقعیت اجتماعی نصیب خود کرد. تاکید چند باره بر اینکه موقعیت اجتماعی ویژه، فقط با کوشش خود او حاصل  شد. بی شک همه از آغاز تحصیلِ موقعیت «فوتبال» او مطلع هستند. اولین پله از منظر تاریخی سال هزارسیصد چهل یک، در سن هفده سالگی و در باشگاه کیان زیر نظر منصور خان، اتفاق افتاد. ولی  در سال چهل و هفت، با دو گل زیبا برابر اسرائیل، به اوج اشتهار پرید. با درخشش در آن بازی، به قله‌ی شهرت پرتاب شد تا «فلک» نگونسار شود از تلاش در تحقیر و بی نشانی او. با معیار انصاف، او هر اندازه با کارت بازی فوتبال به مرتبط اجتماعی خود افزود، از سهم دیگران کسر نشد. چرا که سهم کسی را نقاپید تا به خود افزاید! بلکه با ویژگی‌های بدنی و کوشش و پی گیری خود سهم افزایی کرد. بدین علت، در افزون سازی موقعیت اجتماعی، هیچ کس معترض او نبود و نیست. یعنی کسی احساس نمی کند اضافه برداشت پرویز قلیچ‌خانی، کاستی اجباری سهم آن دیگری‌ست. با همه‌ی اینها، درخشندگی و اوج گیری در فوتبال نیز پایانی داشت. ولی افول فوتبال او، سیر طبیعی نپیمود. چونکه وقایع اجتماعی، آرامی فرود آمدن از قله ی فوتبال‌اش را خمینیِ خور کرد! البته او در این مورد گله گذار جفای روزگار نبود!

پ – مجله‌ی آرش – این مورد نیز بیشتر از قاعده‌ی دوم پیروی می کند. بی شک مجله‌ی آرش موفقیت چشمگیری بین نشریات خارج از کشور پیدا کرد. باز هم عامل موفقیت آن در سه محور قابل جمع بندی‌ست. ابتدا پیگیری و سماجت فردی پرویز که یکی از ویژه گی‌ها و خصایل او محسوب می شد. دیگری موقعیت و مرتبط اجتماعی پرویز که از بازی فوتبال بدست آورده بود. مورد آخر مربوط به عناصر اقماری مجله است که افراد پرانرژی و فهیم و با شعوری بودند. با این همه، زمان خاموشی نشریه آرش فرا رسید و پرویز آگاهانه و به وقت مناسب تعطیلی آن‌را کلید زد.

در فعل زمان، او با تمامی فراز و نشیب‌های زندگی به انتهای «زیستن» رسید. و با گرفتن آخرین سهم از طبیعت «مرگ»، شیوه‌ی پَسِ پایان زندگی را نیز، خود برگزید*. به بهانه‌ی این اتفاق غم‌انگیز و حزن‌افزا، چشم گردانیم بر واکنش نحله‌های فکری (سوگواران)، نسبت بدین امر طبیعی!  

نخست یاد آوریم شخصیتی چون پرویز قلیچ‌خانی (حتی با داشتن فکر و باور خاص)، متعلق به یک قشر و طبقه و نحله‌ی فکری نیست. از این منظر، آحاد جامعه‌ی ایران سوگوار هستند و غصه‌دار. کمال بی انصافی‌ست سنجاق زدن موقعیت اجتماعی او را به یک نحله‌ی فکری. چرا که همه‌ی صاحبان فکر و اندیشه‌ی سیاسی و اجتماعی از هر قشر و طبقه حق دارند او را از خود بپندارند. حق نیز همین است. با همه‌ی اینها پرسشی نیازمند پاسخ است: آیا خلاف اخلاق  هست هر بخش از دوستداران، تنها بر قسمتی از فکر و اندیشه و شخصیت او توجه کنند؟ و فقط همان بخش را برجسته سازند؟ به باور من، البته که نخیر! حتی چنان کردن، نه تنها خلاف اخلاق و مروت نیست بلکه نشانه‌ی گستره‌ی مردمی بودن اوست. من نیز ضمن محفوظ داشتن پشت کار و ساعی بودن‌اش که «توافق عمومی بر آن هست»، برخی ویژگی‌های دیگر او را از منظر خود، یاد آورده و پررنگ می کنم:

– «مهربانی و مردمی»ِ بودن پرویز هم‌چو جهان پهلوان «تختی»، مورد توافق اکثریت هواخواهان او هست. من  خود راوی موردی* خواهم بودم. 

– سرباز زدن از بندگیِ «پول و قدرت» نیز یکی دیگر از ویژگی‌های پرویز بود. هرچند عدم تمکین از این دو عنصر، بهای گزاف داشت! و او آن‌را با رغبت، ولی پرهزینه پرداخت. «ترومای طولانی مدت زندگی‌اش، ناشی از دستگیری و اجبار به اعتراف در تلوزیون توسط “پرویز ثابتی”، بهای گردن‌افرازی برابر قدرت بود»! چنین ویژگی، تفاوت شخصیتی او را با افرادی چون ع – پ، برجسته می کند! فرد‌ی که عبد و غلام و پیش‌خدمت پول هست و قدرت. اما قلیچ‌خانی، فردی بود که نه چماق و دگنگ پرویز ثابتی قبل از انقلاب او را وادار به کرنش در برابر قدرت کرد، و نه دار و زندان و شکنجه و اعدام پس از انقلاب، مجبور از سجده بر درب‌گاه فقهها! بدین علت، راه دشوار پناه جستن در غربت برگزید و دل ماوای  داغ دوری از وطن ساخت! چنانکه سالیان دراز سینه بر زمین سرد غربت سُود تا قلب مردمی‌اش از گردش باز ایستاد و آخرالامر، تن رنجورش دور از وطن بر دستان دانش پژوهان و دانش‌جویان، نشانه‌های زندگی خواهد بود. 

– و اما؛ پرسشی نیازمند پاسخی‌ هست: تطاول‌هائی که پرویز قلیچ‌خانی کشید، چه سّری در نهان داشت!؟ آری! راز آلودگی آن، معمای آتش درون او بود! شعله‌ای در دل برافروخته داشت «عشق»! به کی!؟ِّ به چی!؟ بعله! پرویز قلیچ‌خانی عاشق بود! عاشق «سوسیالیسم». اینکه معشوق او زشت بود یا زیبا؟ برازنده‌ی «عاشقی» بود یا نه؟ خوش طینت بود یا بد طینت؟ حقیقی بود یا سراب؟ هیچ تاثیری در عشق ورزی او نداشت. به قول مولانا: «زانکه گوش عقل نامحرم بُوَد – از فسون عاشقان بیگانه‌ای». پرویز عاشق و دل‌باخته‌ی مکتب «سوسیالیسم» بود. او به رسم و مرام عاشقی پای می فشرد وآن را پاس می داشت. هیچ شنوایِ «نازیبایی» از معشوق بر نمی تافت و از صداهای غیر توصیف در وصف معشوق، ناخرسندی می نمود. شاید حکایت او را با زبان مولوی از “لیلی و مجنون”، بتوان توصیف کرد:

گفت لیلی را خلیفه کان نوی                        گز تو مجنون شد پریشان و عوی

از دگر خوبان تو افزون نیستی                    گفت خامش چون تو مجنون نیستی* 

نکته‌ی پایانی! 

یاد دارم در یادداشت قبلی (… که من می شناسم)، توصیف حالِ عاشقی او را با زبان عطار روایت کردم. این بار از کلام سلیم تهرانی مدد می گیرم:

هر که را افتاد زپا، خاک نشین من بودم                     هر که آمد به زمین، نقش زمین من بودم

شوق، سرخیل صف اهل نیازم کرده‌ست                    سجده‌ای هر که ترا کرد، جبین من بودم

یاداش گرامی

م. دانش

*کتاب (زندگی جنگ و دیگر هیچ) – اوریانا فالاچی – ترجمه لیلی گلستان –چاپ دوم – مهر ماه پنجاه و یک – موسسه امیر کبیر – ص نُه   ده.

*: شاهنامه فردوسی – دفتر دوم – به کوشش جلال خالقی مطلق – انتشارات مزدا – کالیفرنیا – دوره هشت جلدی – ص، صد و نود و یک

*:اخشاما – یکی از فرم‌های شعر فولکوریک آذربایجان یا همان ادبیات شفاهی مردم آذربایجان است. معمولا در عزاداری‌ها از آن سبک استفاده می کنند و سوز دل با گریه و شیون بیان می دارند.

*: شهر اولین‌ها (تبریز) که زمانی نگین ایران بود و به عنوان دارالسطنه عباس میرزا و قائم مقام فراهانی در تمامی حوزه‌های، سیاسی، اقتصادی، نظامی، علمی و فرهنگی پیشگام بود اینک در بدترین زمان خود به سر می برد، شهری که در انقلاب مشروطیت همه چیز خود را برای آزادی ایران از زنجیرهای استبداد مرکزی در طبق اخلاص گذاشته و انواع داغ‌ها و درفش‌ها را به جان خریده بود اما نه دژخویی محمد علی شاه و نه درنده‌خویی و خشونت روسها نتوانسته بود غرورش را بشکند اما اینک، نه توسط بیگانه، بلکه استاندارش (عبدالله مستوفی) در روز روشن از هیچ توهینی و ستمی فرو گذار نمی کرد! سر شماری تبریز را در سال هزار و سیصد و نوزده‌ش خر شماری می نامید … و می گفت «اینها ترکند یونجه خورده مشروطیه گرفتند‌اند حالا نیز کاه می خورند و ایران را آباد می سازند»! روزنامه آذربایجان، بیست و هشت – ش بیست و هشت – شش آبان هزار و سیصد و بیست. نقل از پیج تلگرامی علی مرادی مراغه ای – سی و یک اگوست بیست و پنج. 

*:به گفته‌ی خانم نجمه موسوی، پرویز انتخاب کرده تا جسم بی‌جانش به مراکز علمی سپرده شود. 

*: دوستی در بازار تجریش، به کار عرضه ی لوازم نقاشی مشغول است. او کارگر جوانی داشت ماخوذ به حیا و مودب. در یکی از دیدارهایم، صحبت مابین من و دوست، از حُسن‌یات کارگرش «هادی» شد. اودر تائید و تعریف هادی «کارگرش»، گفت: تنها «عشق» هادی در زندگی، پرویز قلیچ خانی‌ست! هیچ نگفتم. بعدها در یکی از سفرهایم به اروپا، وقت دیدار با پرویز، مورد «هادی» را برایش نقل کردم. پرویز شماره‌ی هادی را از من خواست. پس از برگشت به ایران، شماره هادی را برایش فرستادم. در دیدار بعدی خود از بازار تجریش، رفتم پیش دوستم. دوست با دیدن من گفت: فلانی خبر داری؟ نه! از چه؟ گفت: «هادی» دم دِر مغازه از حال رفت! چرا؟ گفت: هادی داشت از مغازه بیرون می رفت که موبایلش زنگ خورد. وقتی جواب داد؛ فریاد زد و غش کرد! چرا؟ چون پرویز قلیچ‌خانی پشت خط بود. وقتی هادی اسم کاپیتان را شنید، فریاد زد. خلاصه آب دادیم و چند جمله ای با کاپیتان حرف زد! نمی دانم کاپیتان شماره‌ی هادی را چطور گیر آورده بود!!؟

*: مثنوی مولوی – ص، بیست – چاپ نهم – سال شصت و دو – انتشارات امیرکبیر  


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

برچسب‌ها:

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.