ایران وایر، مهرانگیز کار

ورود بازار و اصناف متصل یا منفصل از آن به رویکرد اعتراضی، این توهم را گسترده کرده و حتی علی خامنهای و بدنه امنیتی حکومت را به کجراهه کشانده که:
گویا بازار معترض همان بازار موتلفه است که از سال ۱۳۴۲ «روحالله خمینی» را در آغوش گرم خود فربه ساخت و ارسال سهم امام به نجف اشرف، محل تبعید او را بهعهده گرفت.
گویا همان بازار «حبیبالله عسگراولادی مسلمان» و «اسدالله بادامچیان» با مرام سیاسی اصولگرایی، بنیادگرایی و در یک معنا که تجربهاش کردهایم؛ «مرگگرایی» است.
گویا بالای هرم حکومت، خودش را به کوچه علیچپ زده و «علی خامنهای»، کلام نوازشگر نثارش میکند تا شاید دلخوش کند که این همان موتلفه دزد و جانی است و میشود باری دیگر سوارش شد.
اما بازار معترض چگونه بازاری است؟
بازاری که ده روزی است پرچم اعتراض بالا برده، بازاریاست دردمند و زخمخورده از چپ و راست جمهوری اسلامی. از سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی. بازاری است که بیشک مسلمان است، اما با فرقه فداییان اسلام و موتلفه خویشاوندی سیاسی ندارد. به اصل وجودی خود بازگشته است؛ فضای باثبات میخواهد برای کاسبی و یک لقمه نان حلال. در آن یکی انقلاب دستی نداشته و از آن خیری هم ندیده، ضربان قلبش تا به یاد دارد، با افت و خیز نرخ دلار و طلا بالا و پایین رفته. از بس به «سربازان گمنام امام زمان» از ترس رشوه داده، به مرگ خود راضی شده. خیابان را انتخاب کرده و آگاهانه طلایهدار رویدادی است که همه انتظارش را داشتند. حکومت با برپایی هر روزه چوبههای دار، درصدد پیشگیری از آن بود که شکست خورد. رویداد اینک اتفاق افتاده و مثل پیچکهای خاردار به دست و پای حکومت چسبیده.
بازار معترض، جوان است. بنیادگرا نیست. از موتلفه دیری است عبور کرده. شاید از ساختار جمهوری اسلامی نیز!
اینها را برای جوانها میگویم:
تاریخ تحولات سیاسی ایران معاصر بر محوریت تلاطم در بازار استوار بوده است. همواره تحرک بر ضدحکمرانی را بازار سنتی به رهبری یک یا چند آخوند با نفوذ، رهبری میکرده و با خوراک فتوا و روایت و حدیث، حکومت را به سود خود و به نیروی عوامالناس بهراه میآورده و با خود همراه میکرده است. در مواردی به انگیزههای ضدامپریالیستی، نظراتی منتشر میکرده که جنبشهایی در پی آن شکل میگرفته ( نهضت تنباکو در سالهای ۱۲۷۱ – ۱۲۶۷) و با اینگونه موضعگیریها، گاهی وجاهت ملی بهدست میآورده و بر نفوذ خود میافزوده است.
اما بازار سنتی در سالهای ۱۳۵۶-۱۳۵۷ با شناسنامهای دیگر نقشآفرینی کرد. در اختیار «جمعیت موتلفه اسلامی» بود که از خرداد سال۱۳۴۲ با پیروی از روحالله خمینی شکل گرفت و به صورتهای قابل قبول، دیدگاه سیاسی او را که همانا دیدگاه فداییان اسلام بود، در آموزش و پرورش و با پولپاشی و برپایی مدارس دینی و دخالت در تدوین کتابهای درسی ( مدیریت آخوند بهشتی و آخوند باهنر) فربه میکرد. بهعلاوه تسهیلات برای تکثیر مقلدین خمینی و وصول سهم امام از آنها و ارسال پول به نجف اشرف (محل تبعید خمینی) فراهم میساخت. پرداخت (قرضالحسنه) و (تامین جهیزیه دختران فرودست) و مانند آن از دیگر تبلیغات دینی برای جلب و جذب مردم، بود.
بازار سنتی به رهبری موتلفه، موتور انقلاب و متولی افزایش التهاب بر ضد شاه شد. انگیزهاش برای تضعیف قدرت شاه یا سقوط شاه، دسترسی به منافع مالی مورد نظر ارکان جمعیت بود. بازار سنتی، سرمایهگذاریهای هنگفت دولت شاه را که در پی افزایش قیمت نفت در آخرین دهه حکومت او میسر شده بود، در تعارض با منافع خود مییافت. بهعبارتی نمیتوانست با دولت ثروتمند و سرمایهگذار در سودآوریها شریک و سهیم شود یا رقابت کند. به عادت تاریخی، همواره بازار، بزرگسرمایهدار و دستدردست آخوندهای مطرح روزگار خود بود.
ستاره اقبال بازار سنتی اواخر حکومت شاه رو به افول داشت. همینکه شاه به خواست «پرزیدنت کارتر» فضای باز سیاسی اعلام کرد، بازار کاملا زیر سلطه موتلفه و مرعوب لاتبازیهای سران موتلفه شد. موتلفه بازار را تسخیر کرد. ترس از برچسب «ضدانقلابی» جایی برای مقاومت بازاریهای شریف و مستقل باقی نمیگذاشت. همه از ترس رفتند زیر یوغ موتلفه. این بازار چتر حمایت مالی خود را گشود تا تظاهرات کوچک و پراکنده انقلابی را با سازماندهی بههم پیوند بزند و انبوه کند.
از کیسه بازاریهای مرعوب پول جمعآوری میشد و سخاوتمندانه راهپیماییها را تغذیه و پرجاذبه میکرد. چندان پیش رفت که با واژههای اپوزیسیونی سازمانهای چپ مارکسیستی، روی یک خط شعاری ظاهر شد. «بورژوازی» و «صنایع مونتاژ» و مانند آن رفت توی مخ سرکردههای بازار و حتی شاگرد حجرهها. پرچم ضد بورژوازی و مخالفت با رشد صنایع مونتاژ را برافراشتند تا سرمایهگذاری هنگفت شاه را بهخصوص در صنایع مونتاژ تخطئه کنند. شعارهای راست سنتی و افراطی با شعارهای چپ مارکسیستی، در لحظاتی از تاریخ، بهصورت نامنتظر روی هم افتاد. برای بازار سنتی سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ آنچه مطرح نبود، سرنوشت سیاسی ایران و حقوق و آزادیهای نقض شده ایرانیان بود. بازار با هدف تضعیف شاه، وارد سرمایهگذاری تبلیغاتی و انقلابی شد. برای انقلاب هزینه کرد تا از ثمرات مالی پیروزی انقلاب برخوردار شود و قدرت سرمایهگذاری کلان را از حکومت شاه باز پس بگیرد. در پی این رویکرد، با همافزایی دیگر عوامل داخلی و خارجی، انقلاب پیروز شد و انقلابیون پیرو خمینی مدیون و وامدار بازار سنتی شدند.
با پیروزی انقلاب، وامهای کلان و بیبازگشت بانکی و دیگر تسهیلات روانه حساب سردمداران بازار شد. بازار در ساختار سیاسی پس از انقلاب در جایگاه نیروی راست سنتی و به سرکردگی موتلفه، تبدیل شد به یک حزب سیاسی- مذهبی که قدرت بلامنازع بود. پیروان خط امام و دیگر دستهجات انقلابی- دینی، اعضای رسمی و غیررسمی این حزب، فضای سیاسی کشور را برای دیگران، حتی میانهروهای دینی خودشان تنگ کردند. به این ترتیب سردمداران بازار سنتی و همدستان آنها از سرمایهگذاری در انقلاب تا امروز سودهای کلان بردهاند.
«لاجوردی»، رییس زندان اوین و جلاد دهه۶۰ در این بازار فعال بود و پس از بازنشستگی از کشتار، به حجرهاش بازگشت و در محل فروش روسری که عمده تجارتش بود، ترور شد.
تریبونهای رسانهای موتلفه مانند ( روزنامه شما) و بعد تا کنون (روزنامه رسالت)، در انواع سیاست «حذف» منتقدان و مخالفان و ایراندوستان، نقش اساسی ایفا کردهاند. رسالت همچنان مخالفان و ناراضیان وضع موجود را حشرههایی میبیند و مینامد که باید معدوم شوند.
تفاوت آن بازار با این بازار
شاگرد حجرهها در سطح شهر سوار بر دوچرخه و موتور به امر حاج آقای صاحب حجره میچرخیدند، اعلامیه پخش میکردند و توزیع نوارهای بی سر و ته خمینی را بهخوبی انجام میدادند. از طرفی دانهدرشتهای بازار از بازاریها با زور و ارعاب هم که شده پول میگرفتند و در تظاهرات با زنجیرهای از وانتهای زیر فرمان «رفیقدوست » یک لات بیسروپای فعال در میدان ترهبار که سالها چاپلوسانه، توانسته بود قرارداد توزیع تغذیه رایگان تهران را به امضای مدیران حکومت شاه برساند، با همان وانتهای اجارهای توزیع تغذیه رایگان، خوراک و ساندویچ و نوشابه و پفک نمکی و چیپس در تظاهرات پخش میکردند. تظاهرات نه فقط با طراوت میشد که نمایشی بود از پیکنیک خانوادگی که همه اعضا با احساس شادمانی و بالندگی و امید به آیندهای درخشان در آن شرکت میکردند.
سازمانهای انقلابی چپ همسو با آنها بیآنکه از مقصود نهایی بازار خبر داشته باشند، بیآنکه قدرت نفوذی بازار سنتی را درست سنجیده باشند، نفرات خود را زیر بال و پر مالی بازار وارد تظاهرات میکردند.
جنگ ۸ساله ایران و عراق بستری بود تا بازار موتلفه که پیشتر نیازهای پشت جبهه انقلاب را تامین و بازاریها را چپاول میکرد، به بهانه تامین هزینههای پشت جبهه جنگ، بازاریها را که دست موتلفه را خوانده بودند با تهدید و ارعاب تیغ بزند و با همدستی کارگزاران نظامی جنگ، ثروتهای نجومی کسب کند. پس از پایان جنگ، ایثارگران از جنگبرگشته، توانستند در پناه موتلفه در امر تجارت و تولید، بیرقیب و طلبکارانه تیز برانند و ثناگوی بزرگان موتلفه شده و در کار حذف منتقدان و مخالفان، نوکری کنند و دست بههر جنایتی بزنند. بازجویان و شکنجهگران اغلب منصوبین موتلفه بودند.
اما اکنون این بازار، آن بازار نیست. فرقهگرا نیست. بنیادگرا نیست. البته مسلمان است و ثبات اقتصادی میخواهد برای کاسبی و یک لقمه نان حلال. بازار به بیثباتی و چپاول و ضعف مدیریت حکومتی، معترض است. هرگاه تغییر بهسرعت شکل نگیرد، بازار در ورطهای که فرورفته خفه میشود. اسم این خفهگی را گذاشتهاند فروپاشی اقتصادی یا هرچیز دیگر.
بازار قلب زندگی ملت است. در نبود بازار، ولیفقیه چهکاره است؟