بهروز ورزنده: چگونه آگاهانه مردم ایران را به مسلخ فرستادند

چهارشنبه, 15ام بهمن, 1404
اندازه قلم متن

بهروز ورزنده

این متن سوگنامه‌ای است برای ثبت در تاریخ.

با خود می‌اندیشم هدف مبارزات اخیر مردم ایران چه بود؟
آیا صرفاً بیان خشم و نفرت از رژیمی بود که زندگی را به جهنم بدل کرده است؟
آیا تلاشی برای نشان‌دادن این واقعیت بود که مردم ایران هنوز زنده‌اند و در برابر زور تسلیم نمی‌شوند؟
یا کوششی برای جلب توجه افکار عمومی جهان به جنایاتی که جمهوری اسلامی دهه‌هاست علیه مردم خود مرتکب می‌شود؟

چنین مبارزاتی، در اشکال گوناگون، بارها در طول عمر جمهوری اسلامی رخ داده‌اند. رژیمی که به‌واسطهٔ ماهیت سرکوبگر و خشونت‌بارش، همواره پاسخ اعتراض را با گلوله داده است. با این حال، در اغلب این خیزش‌ها، جامعه کوشیده است—تا حد امکان—میان اعتراض و کشتار فاصله ایجاد کند و هم‌زمان، قدرت حاکم را به چالش بکشد.

پرسش اساسی اما این است:
آیا آنچه در خیزش اخیر رخ داد، ادامهٔ منطقی همان الگوی مبارزه بود؟

در روزهای نخست، چنین به‌نظر می‌رسید: اعتراض، نافرمانی مدنی، مطالبهٔ زندگی انسانی و تلاش برای فشار افکار عمومی جهانی.
اما از میانهٔ مسیر، روندی دیگر شکل گرفت.

جریانی شناخته‌شده، متکی به حمایت سیاسی و رسانه‌ای خارجی، جریانی که خود را پشت نقاب «منجی» پنهان می‌کند تا نصیبی از هنگامه‌ی خون و خیزش مردم بردارد—با سابقه‌ای روشن در مصادرهٔ جنبش‌های مردمی، کوشید از خشم انباشتهٔ جامعه و نفرت عمومی از جمهوری اسلامی بهره گیرد تا عوامفریبانه یک حرکت اعتراضی بالقوه دموکراتیک را به‌سوی پروژهٔ قدرت‌طلبانهٔ خویش منحرف کند؛ پروژه‌ای که نه بر توان واقعی جامعه، بلکه بر توهم «تصرف سریع قدرت» و «حمایت خارجی» استوار بود.

توهمی خطرناک شکل گرفت: این‌که گویا شرایط برای یک «براندازی قهرآمیز» مهیاست؛ این‌که می‌توان با فراخوان‌هایی ضربتی، رژیمی سراپامسلح، سازمان‌یافته و بی‌رحم را درهم شکست.

این در عمل چیزی جز اعلان جنگ به حکومتی  نبود که بارها نشان داده برای حفظ قدرت از هیچ سطحی از خشونت ابا ندارد.

قربانی‌سازی سیاسی در پوشش «انقلاب»

رضا پهلوی، در مقام رهبر خودخواندهٔ این جریان، با تکیه بر وعده‌های مبهمِ «حمایت در راه است» و در هم‌سویی آشکار با گفتمان و سیگنال‌های سیاست خارجی ایالات متحده، مسیر مبارزهٔ مدنی را آگاهانه به‌سوی تقابل خشونت‌آمیز سوق داد. او، بدون برخورداری از سازماندهی، ابزار، نیروی نظامی یا پشتوانهٔ لجستیکی، مردمی دست‌خالی را به «تصرف خیابان‌ها و ساختمان‌های دولتی» فراخواند؛ فراخوانی که عملاً به معنای فرستادن جامعه به رویارویی مستقیم با یکی از قدرتمندترین ماشین‌های سرکوب منطقه بود.

ورود به چنین نبردی—اگر اصولاً بتوان آن را نبرد نامید—در واقع اعلان ورود به جنگی تمام‌عیار با دشمنی غدار، خونریز و پرقدرت بود؛ جنگی که بدیهی است مستلزم رهبری سیاسی و نظامی مسئول، باتجربه، و برخوردار از توان و تجهیزاتی فراتر از ماشین سرکوب یک رژیم سراپا مسلح است. ییش‌شرط‌هایی که وجود نداشتند.

با این‌حال، فرماندهٔ این «جنگ خیالی»، ساکن امن واشنگتن دی‌سی و چهره‌ای به‌شدت مسئله‌دار در میان جریانات سیاسی داخل و خارج کشور، ناگهان، بی‌هیچ آمادگی و پشتوانه‌ای لجیستیکی فرمان «آغاز جنگ»، «حمله به مراکز دولتی» و «تصرف خیابان‌ها» را صادر کرد، و بدون پذیرش هیچ‌گونه مسئولت عملی صریحاًاعلام کرد: «این جنگ است و جنگ تلفات دارد».

نتیجه چه بود؟ یک فاجعه!

هزاران جوان ایرانی جان باختند.
ده‌ها هزار نفر زخمی و بازداشت شدند.
و شمار نامعلومی زیر شکنجه یا در انتظار احکام سنگین قرار گرفتند.

و بدین‌ترتیب، جنبش گسترده، اعتراضیِ و عمدتاً مسالمت‌آمیزِ—که پس از بازسازی نیروهای خود بار دیگر قدرت عظیمش را به نمایش گذاشته بود—بدون ‌آن‌که به دستاوردهای ملموسی دست یابد یا خواست‌هایی مشخص را بر رژیم تحمیل و آن را به‌عقب‌نشینی وادارد، به شکست انجامید.

و حاصل این شکست، پس از آن‌همه کشتار، جنایت و قتل‌عام، چیزی نبود جز خفقانی عمیق‌تر و فراگیرتر، که سراسر جامعه را دربرگرفت.

بی‌تردید مسئولیت مستقیم این سرکوب و جنایت‌ها، ، بر عهدهٔ جمهوری اسلامی، سپاه، بسیج و شخص علی خامنه‌ای است.
اما این تمام حقیقت نیست.

آنچه رخ داد، صرفاً «مقاومت» یا «اعتراض» نبود؛ بلکه ورود شتاب‌زده و بی‌پشتوانه به تقابلی خشونت‌آمیز بود—تقابلی بدون سازمان، بدون ابزار، بدون افق روشن و بدون پاسخ‌گویی.

فقط با دست خالی، با اتکا و سوء استفاده از خشم توده‌ها از رژیم و سوار شدن بر موج احساسات مردم.

چنین مسیری، نامی جز قربانی‌سازی سیاسی ندارد.

این دیگر فقط بی‌کفایتی سیاسی نیست؛ وقاحت و بی‌مسئولیتی آشکار است.
رهبریِ مسیری است که به کشتار هزاران جوان ایرانی انجامید.

کشتاری که در تاریخ معاصر ایران بی سابقه است.

آیا آقای رضا پهلوی از پیامدهای محتمل این فاجعه آگاه بوده است؟

و اگر چنین بوده، آیا آگاهانه هزاران جوان ایرانی را به مسلخ نفرستاده است؟

در این‌صورت، آیا می‌توان نامی جز «جنایت سیاسی» بر این فاجعه نهاد؟

و اگر احتمالاً این اقدام از سر «ناآگاهی» بوده، خود گواه فاجعه‌ای دیگر است: بی‌لیاقتی کامل یک رهبر ادعائی.

کدام رهبر مسئولی، مردمی بی‌تجربه و بی‌سلاح را به جنگی نابرابر با قدرتی بسیار قوی‌تر از خود فرامی‌خواند، آن هم حکومتی که آشکارا اعلام کرده برای بقای خود از هیچ کشتاری ابا ندارد؟
کدام عقل سیاسی، «نبرد نهایی» را بدون طرح، بدون ابزار و بدون افق واقعی تصور می‌کند؟

برنامه چه بود؟
آیا قرار بود با اشغال چند خیابان و ساختمان دولتی ماشین عظیم امنیتی و نظامی رژیم فروبپاشد و خامنه‌ای تسلیم شود؟

و «پهلوی بازگردد»؟ شعاری که ازطرف طرفداران وی با اعتقادی عمیق سرداده می‌شد!!

آیا این همان «رهبری درخشان» وعده‌داده‌شده بود؟

او نه‌تنها مسئولیت نقش تعیین‌کنندهٔ خود در این فاجعه را نپذیرفت، بلکه حتی شهامت آن را هم نداشت که پیامدهای تصمیمات خود را صریحاً محکوم کند.

اکنون اما این «آخرین نبرد» هم به‌پایان رسید؛ بی‌هیچ دستاوردی، بی‌هیچ افقی، ولی با هزینه‌ای که مردم با جان و آزادی خود پرداختند. و او ماند و وعده‌هایی که حتی به «بازگشت» هم نرسید.

اما حقیقت ساده است:
کسی که مردم را به خیابان می‌فرستد، شریک خون ریخته‌شده در همان خیابان‌هاست.
نمی‌توان قربانی ساخت و سپس با چند جملهٔ مبهم، دست‌ها را از خون شست.

عاملان و آمران آنچه بر این سرزمین و مردم آن رفت، از هر دو سو—علی خامنه‌ای و رضا پهلوی—در برابر تاریخ و وجدان عمومی مسئول‌اند. هیچ روایت‌سازی، هیچ تحریف و هیچ بازی با واژه‌ها این حقیقت را پنهان نخواهد کرد؛ همان‌گونه که وابستگی و پیروی رضا پهلوی از پروژه‌های ترامپ و نتانیاهو و بازی‌های پنهان آنان دربارهٔ ایران، از این داوری تاریخی قابل حذف نیست.

ابعاد این جنایت و ماهیت واقعی آن شاید هنوز به‌طور کامل روشن نشده باشد،
اما حقیقت—حتی اگر سال‌ها سرکوب شود—در حافظهٔ جمعی می‌ماند.
و تاریخ، دیر یا زود، عمق این فاجعه را برای نسل‌های امروز و فردا آشکار خواهد کرد.

و نام رضا پهلوی را نه به‌عنوان «رهبر»، بلکه به‌مثابهٔ چهره‌ای بی‌لیاقت و یکی از مسئولان جنایت‌بارترین فاجعه سیاسی دوران معاصر ایران، و خیانتی بزرگ به سرنوشت این سرزمین، ثبت خواهد کرد.

تاریخ ایران بارها نشان داده است که بی‌کفایتی در رهبری، چگونه می‌تواند یک ملت را به مسلخ ببرد. پادشاهان نالایق، یا زادگان بی‌تجربهٔ آنان، بارها نیروهایی ضعیف و بی‌سلاح را به جنگ با قدرت‌هایی به‌مراتب برتر فرستاده‌اند؛ جنگ‌هایی که نتیجهٔ آن نه افتخار، بلکه شکست، تحقیر و از دست رفتن بخش‌هایی از این سرزمین بوده است.
جنگ‌های فتحعلی‌شاه قاجار با امپراتوری روسیه و پیامد فاجعه‌بار آن، یعنی قرارداد ترکمانچای، تنها یکی از این نمونه‌های تاریخی است.

و اما تاریخ واقعی این سرزمین چه می‌گوید؟

“تاریخ نشان داده است که نیروی مردمِ به‌جان‌آمده از فساد، تبعیض و نابرابری هرگز نابود نمی‌شود. این نیرو آگاه می‌شود، سازمان می‌یابد و خود را بر صاحبان قدرت و ثروت تحمیل می‌کند. سرنوشت را نه منجیان، نه وارثان قدرت، بلکه مردم تعیین می‌کنند”.

بهروز ورزنده                     
۱۳ بهمن ۱۴۰۴

نگاه شود به ویدیوهای زیر در یوتیوب و اینستاگرام:

رضا پهلوی: «من برای آزادی مردم مبارزه می‌کنم، اما به هیچ قیمتی حاضر نیستم آزادی خودم را در راه آزادی دیگران قربانی کنم؛ این معاملهٔ منصفانه‌ای نیست»

رضا پهلوی به‌طور ضمنی: «من نمی‌خواهم به ایران بازگردم»

رضا پهلوی: «جمهوری اسلامی سقوط خواهد کرد … من به ایران بازخواهم گشت»

رضا پهلوی: «خیابان‌ها و ساختمان‌ها را تسخیر کنید، مراکز شهرها را به‌دست بگیرید … کمک در راه است!»


به کانال تلگرام سایت ملیون ایران بپیوندید

هنوز نظری اضافه نشده است. شما اولین نظر را بدهید.