
بهروز ورزنده
نبردی که بهایش جان مردم بود
وقایع اخیر ایران یک اعتراض ساده نبود؛
یک قتلعام گسترده بود.
هزاران جوان ایرانی جان باختند، دهها هزار نفر بازداشت شدند، و شمار نامعلومی امروز زیر شکنجهاند یا در انتظار احکام سنگین و اعدام. مسئولیت مستقیم این جنایتها، بدون تردید، بر عهدهٔ جمهوری اسلامی، سپاه، بسیج و شخص علی خامنهای است.
اما این تمام حقیقت نیست.
رضا پهلوی در جایگاه یک «رهبر خودخوانده»، با مصادرهٔ یک جنبش مسالمتآمیز و دموکراتیک مردمی، با نادیدهگرفتن و کنارزدن دیگر نیروهای سیاسی، و با اتکا به حمایت و مداخلهٔ قدرتهای خارجی، عملاً مسیر مبارزهٔ مدنی را به سوی اعلان جنگ سوق داد.
اعلان جنگ به رژیمی که آشکارا نشان داده است برای حفظ قدرت، از هیچ سطحی از خشونت ابا ندارد.
او در جایگاه یک «رهبر خودخوانده»، مردم را به تصرف خیابانها و حتی ساختمانهای دولتی فراخواند؛ آن هم بدون سازماندهی، بدون ابزار، بدون پشتوانهٔ لجستیکی، و بدون هرگونه محاسبهٔ تاکتیکی یا استراتژیک.
این نه «مقاومت» بود و نه «مبارزه».
این اعلان جنگِ بیپشتوانه بود.
مقاومت بدون سازمان، بدون ابزار، بدون افق روشن و بدون پاسخگویی، نام دیگری جز قربانیسازی سیاسی و خیانت ندارد.
نتیجه روشن بود:
کشتار هزاران نفر، بازداشت دهها هزار نفر، و ویرانی زندگی هزاران خانواده.
اما واکنش او چه بود؟
در پاسخ به پرسش خبرنگاری دربارهٔ عواقب چنین دعوتی، با خونسردی و بدون کوچکترین نشانهای از مسئولیتپذیری گفت:
«هر جنگی تلفاتی هم دارد».
این جمله لغزش زبانی نیست؛
اعتراف به وقوفِ قبلی به نتیجه است.
کسی که ماهیت جمهوری اسلامی، سابقهٔ کشتارها، و توازن قوای موجود را میشناسد، دقیقاً میداند چنین فراخوانی به چه بهایی تمام خواهد شد.
و پس از آن چه شد؟
انکار دعوت، عقبنشینی لفظی، و شانه خالیکردن از مسئولیت.
این دیگر صرفاً بیکفایتی سیاسی نیست؛
وقاحت و بیمسئولیتی آشکار است.
کدام رهبر مسئول، مردمی بیسلاح و بیتجربه را به تسخیر خیابانها و ساختمانهای دولتی دعوت میکند، آن هم در برابر حکومتی که صریحاً اعلام کرده برای بقای خود از کشتار ابایی ندارد؟
کدام عقل سیاسی چنین «نبرد نهایی»ای را بدون ابزار، بدون طرح و بدون افق واقعی تصور میکند؟
برنامه چه بود؟
آیا قرار بود با اشغال چند خیابان و ساختمان دولتی، سپاه، ارتش و ماشین امنیتی تسلیم شوند و «نبرد آخر» به نتیجه برسد و «پهلوی بازگردد»؟
آیا این همان «رهبری درخشان» وعدهدادهشده بود؟
اگر این اقدام از سر ناآگاهی بوده، فاجعه است.
و اگر آگاهانه بوده، جنایت سیاسی است.
در سیاست و حقوق، مسئولیت فقط با «دستور مستقیم» ایجاد نمیشود.
فراخوان، تحریک و مشروعیتبخشی به کنشی که نتیجهٔ قابل پیشبینی آن کشتار است، خود منشأ مسئولیت است.
رهبری یعنی پذیرش مسئولیت.
کسی که مردم را به خیابان میفرستد، شریک خون ریختهشده در همان خیابانهاست.
نمیتوان مردم را قربانی کرد و سپس با چند جملهٔ مبهم، دستها را از خون شست.
تاریخ ایران بارها نشان داده است که فاجعه فقط از دل استبداد حاکم زاده نمیشود؛
گاه از دل رهبریهای منجیمحور، شتابزده و بیپاسخگو در سوی مخالف نیز زاده میشود.
همانگونه که تاریخ نام خمینی و خامنهای را در دفتر سیاه خود ثبت خواهد کرد،
نام رضا پهلوی را نیز بهعنوان رهبر خودخواندهای که با توهم رهبری، بیمسئولیتی سیاسی و آگاهی قبلی از نتیجهٔ مرگبار فراخوانهایش، هزاران جوان را قربانی جاهطلبی سیاسی خود کرد، ثبت خواهد کرد.
این متن از سر خشم نوشته نشده است؛
از سر ضرورت ثبت حقیقت نوشته شده است.
حقیقت—حتی اگر سالها سرکوب شود—در حافظهٔ جمعی میماند؛
و حافظهٔ جمعی، دیر یا زود، حساب خون را از شعار جدا میکند.
بهروز ورزنده
۳۰ دی ۱۴۰۴