
پارسا زندی
منت خدای را عزوجل که گردون دون، در این عهد واژگون، تدبیر خردمندان را به کناری نهاد و زمام کار عالم را به کف کسانی سپرد که نه از حکمت بهرهای دارند و نه از وقار سیاست بویی بردهاند، یکی در غرب، بر تخت قدرت تکیه زده و جهان را به بازیچه خویش بدل ساخته، و دیگری در شرق، از دل تاریخ کهن، با اندیشههایی فرسوده، سر برآورده و در برابر این آشوب، قد علم کرده است.
در این میان، عالمی که تا دیروز به شتاب برق در طریق علم و نوآوری میتاخت، اکنون چون کاروانی سرگشته، در بیابان جهالت و خودکامگی، ایستاده و نظارهگر جدال دو طایفهای است که هر یک به نوعی، از دایره عقل بیرون افتادهاند. گویی تقدیر چنین رقم زده که قرن بیست و یکم، نه میدان دانایی، که عرصه جولان طبعهای آشفته و رایهای سست گردد.
- در ذکر احوال شگفت فرنگ و طالع واژگون سیاست
و اما بعد، از غرایب این زمانه یکی آن است که بر مسند حکمرانی یانکیان، مردی نشسته است که او را دونالد نام است؛ مردی که ثروت را با خرد اشتباه گرفته و گمان برده است که ملکداری نیز همچون تجارت، به هیاهو و فریب سامان مییابد.
بامدادان، بر صفحهای لرزان که آن را «تروث» خوانند، نوای دوستی سر دهد و شامگاهان، چون کودکی که اسباببازیاش را ربوده باشند، بانگ خشم و تهدید برآورد. نه ثباتی در گفتار اوست و نه قراری در کردار؛ امروز عهد بندد و فردا آن را به باد تمسخر سپارد. ریاست او چنان است که تاریخ فرنگ از دیدن آن، انگشت حیرت به دندان گرفته است. سیاست را نه به خرد، که به خشم میراند و جهان را نه به تدبیر، که به توییتی لرزان میجنباند. خلق عالم را شغلی نمانده جز آنکه هر دم از اطوار او حکایتی سازند و در مجالس مجازی، به طنز و استهزا نقل کنند.
و از مزید عجایب آنکه چون آهنگ گفتوگو کنند، نه به رسم اهل تدبیر، که به هیئت سپاهیان روانه شوند؛ چنان که گویی صلح را نیز باید با هیاهوی لشکر به دست آورد. کاروانی عظیم، قریب به سیصد تن، از هر فن و هر صنف، همراه آورند؛ یکی به نام مشورت، دیگری به رسم مراقبت، و سومی به عادت نمایش. گویی در نزد ایشان، هرچه عدد فزونتر، اعتبار بیشتر؛ غافل از آنکه کثرت نفرات، جای خالی بات رای را پر نمیکند.
- در باب تقابل دو جنون: از ترامپیسم تا اندیشههای کهن
و شگفتتر آنکه در برابر این طبع آشفته، گروهی ایستادهاند که نه از فردا خبر دارند و نه از دیروز عبرت گرفتهاند؛ با اندیشههایی که ریشه در قرونی دور دارد، در برابر جهانی که به سوی آینده میتافت، سد تعصب و تصلب ساختهاند. یکی جهان را به بازیچه هوسهای کودکانه گرفته، و دیگری آن را در زنجیر باورهایی بسته که غبار قرون بر آن نشسته است.
ای عجب! جهانی که میتوانست به مدد علم و خرد، به افلاک رسد و رازهای نهان طبیعت را بگشاید، اکنون به سبب این دو طایفه، درگیر نزاعهایی است که بوی قرونوسطی از آن برمیخیزد. نه آن یک را با دانش کاری است، و نه این یک را با نوآوری میلی، و در این میان، مردمان جهان، همچون مسافران بیپناه، زیر سم اسبان این جدال، لگدمال میشوند.
- اندر حکایت میر پارلمان و آرزوی دیرین
و در آن سوی گیتی، در دیار پارس، حکایت مردی است که او را قالیباف خوانند. بیست سال تمام، چون تشنهای در پی سراب قدرت، دشتها پیمود و هر بار که به مقصد نزدیک شد، او را بازگرداندند و گفتند: «این مقام تو را نشاید.» او نیز صبر پیشه کرد و امید در دل نگاه داشت، تا آنکه روزگار، بازی خویش را آشکار ساخت.
اکنون، در هنگاههای که آتش جنگ زبانه میکشد و بزرگان قوم از میان برخاستهاند، ناگاه او را بر مسندی نشاندهاند که روزگاری آرزویش بود؛ اما نه در زمان آسایش، که در میانه طوفان. گویی قضا و قدر به طنزی تلخ، بدو میگوید: «آن هنگام که خواستی، ندادیم؛ و اکنون که هیچکس نمانده، تو را برگزیدیم تا بار این بلا بر دوش کشی.» پس او اکنون، نه با شکوه پیروزی، که با سنگینیِ ناچاری، بر این جایگاه تکیه زده است.
- در باب مذاکرات اسلامآباد و مکر دو هفتهای
حکیمان روزگار، بر این آتشبس چهارده روزه مینگرند و لبخندی تلخ بر لب مینشانند. میگویند این نه صلح است، که فرصتی است برای آنکه دو حریف، نفسی تازه کنند و تیغ خویش تیزتر سازند. یکی از سر لجاجت، و دیگری از سر اضطرار، بر لبه پرتگاه ایستادهاند.
و در این میان، اگر آن یک با سیصد تن به میدان آمده، این یک نیز بییار و یاور نیامده است؛ کاروانی هفتاد تا هشتاد نفره، هر یک با اندیشهای سنگین و پیشینهای دیرین، در پی او رواناند. نه آنچنان بسیار که به نمایش گذارند، و نه آنچنان اندک که بیاعتبار نمایند؛ بلکه به قدر آنکه این مجلس، رنگ رقابت کاروانها گیرد. اسلامآباد در این میان، به بازاری میماند که در آن، جان مردمان را به بهای مصلحت میسنجند و خون بیگناهان را در ترازوهای سیاست، وزن میکنند.
——————————————————
- فرجام سخن و رای اهل نظر…
باید بر جریده روزگار ثبت کرد که در این سنه، سیاست جهان به دست کسانی افتاد که یکی در بند هوسهای کودکانه اسیر است و دیگری در حصار اندیشههای کهن گرفتار. کارشناسان خردمند بر این باورند که استمرار این وضع، نه تنها صلح جهانی را به مخاطره میافکند، بلکه روند پیشرفت علمی و اقتصادی را نیز به تاخیر میاندازد.
راه رهایی، نه در تقابل این دو جنون، که در بازگشت به عقلانیت، گفتوگوی واقعی، و پذیرش تغییرات جهان نوین است. و تا آن زمان، بیم آن میرود که این کشتی عظیم، در میان امواج تند خودکامگی، راه خویش گم کند.
دنیا به دست لودگان افتاد و ما
اندر میان خون و آتش مانده ایم
آن یک به لجبازی جهان بر باد داد
وین یک به ناچاری به مسند خوانده ایم!
پارسا زندی (مشاور حقوقی)